حكيم اديب و فيلسوف نادر الوجود ما مرحوم حاج ملّا هادى سبزوارى رفَع اللهُ مرتبتَه ، اشعار عرفانى و حقائق عِلوى وى منحصر در قالب غزل نبوده است . او ترجيعبند و مثنويّات و مقطَّعات و رباعيّات و ساقى نامهاى دارد كه هر يك مشحون از اسرار و لطائف مىباشد ؛ بالاخصّ در ساقى نامهء خود كه حقّاً بيداد مىكند ، و از بلندى مرتبهء كنايات و تشبيهات معقول به محسوس ، نظير ساقى نامهء رَضِىُّ الدِّين آرْتِيمانى - « 1 » در سلاست مطلب و روان بودن ذوق در
منتخبى از ساقى نامهء توحيدى رضىّ الدين آريتمانى
هامش
( 1 ) ساقى نامهء آرتيمانى ( كه از همعصران شاه عبّاس صفوى بوده است ) از شاهكارهاى بدايع عرفان و وحدت وجود است ، و داراى اشارات و كنايات و دقائق و حقائقى مىباشد كه بسيار جالب و جاى تأمّل و دقّت است . مجموعاً يكصد و بيست و دو ( 122 ) بيت است كه در اينجا به مقدارى از آن اكتفا مىگردد :الهى به مستان ميخانهات * به عقلآفرينان ديوانهات
الهى به آنان كه در تو گُمند * نهان از دل و ديدهء مردمند
به درياكش لُجّهء كبريا * كه آمد به شأنش فرود إنّما
به دُرّى كه عرش است او را صدف * به ساقىّ كوثر ، به شاه نجف
به نور دل صبحخيزان عشق * ز شادى به اندُه گريزان عشق
به آن دلپرستان بىپاوسر * به شادىفروشان بىشور و شر
به رندان سرمست آگاه دل * كه هرگز نرفتند جز راه دل
به مستان افتاده در پاى خُم * به مخمور با مرگ در اشتُلم
به شام غريبان به جام صبوح * كز ايشانْست شام سحر را فتوح
كز آن خوبرو چشم بد دور باد * غلط دور گفتم كه خود كور باد
كه خاكم گِل از آب انگور كن * سراپاى من آتش طور كن
خدا را به جان خراباتيان * كزين تهمتِ هستيم وارهان
به ميخانهء وحدتم راه ده * دل زنده و جان آگاه ده
كه از كثرت خلق تنگ آمدم * به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
مِئى ده كه چون ريزيش در سبو * برآرد سبو از دل آواز هو