مىكنيم :
غزلهائى از حكيم سبزوارى در عظمت عرفانى مقام انسانى
غزل اوّل :
سينه بشوى از علومِ زادهء سينا * نور و سَنائى طلب ز وادى سينا
يار عيان است بىنقاب در اعيان * ليك در اعيُن كجاست ديدهء بينا
ساغر مينا ز دست پير مغان گير * چند خورى غم به زير گنبد مينا
طعنه به وَيْسِ قَرَنْ زنىّ و قرين است * ديو و ددت قرنها و ساءَ قَرينا
نيست روا ما قرين ظلمت ديجور * روى تو عالم فروغْ ماه جبينا
پرتو مهر از فلك به خاك گر افتد * خود چه شود ، عيسيا سپهر مكينا
يك نفس اى خاك راهِ دوست خدا را * بر سر اسرارِ زارِ خاكنشين آ « 1 »
غزل دوّم :
ما ز ميخانهء عشقيم گدايانى چند * بادهنوشان و خموشان و خروشانى چند
هامش
( 1 ) « ديوان حاج ملّا هادى سبزوارى » متخلّص به أسرار ، انتشارات كتابفروشى ثقفى - اصفهان ، ص 16 ؛ و ايضاً از دورهء مجلّهء « يادگار » عبّاس اقبال آشتيانى ، سال اوّل ، شمارهء 3 ( تاريخ ذيقعدهء 1363 هجريّهء قمريّه ) ص 47 ، به نقل از دكتر قاسم غنىّ