اى كه در حضرت او يافتهاى بار ببر * عَرضهء بندگىِ بىسروسامانى چند
كاى شه كشور حُسن و مَلِك مُلك وجود * منتظر بَر سر راهند غلامانى چند
عشق ، صلح كل و باقى همه جنگ است و جدل * عاشقان جمع و فِرَق جمع پريشانى چند
سخن عشق يكى بود ولى آوردند * اين سخنها به ميان زمرهء نادانى چند
آنكه جويد حرمش گو به سر كوى دل آى * نيست حاجت كه كند قطع بيابانى چند
زاهد از بادهفروشان بگذر دين مفروش * خردهبينهاست درين حلقه و رندانى چند
نه در اختر حركت بود و نه در قطب ، سكون * گر نبودى به زمين خاكنشينانى چند
اى كه مغرور به جاه دو سه روزى بر ما * كشش سلسلهء دهر بود آنى چند
هر در أسرار كه بر روى دلت بربندند * رو گشايش طلب از همّت مردانى چند « 1 »
غزل سوّم :
هامش
( 1 ) « ديوان سبزوارى » ص 58 و 59 ؛ و همين شمارهء مذكورهء اخيره از مجلّهء « يادگار » ص 48 ، با اين تفاوت كه در مجلّه بيت آخر را نياورده است ، بلكه نيمبيت دوّمش را نيمبيت دوّم از بيت نهم قرار داده است .