هامش
-از آن مى كه در دل چو منزل كند * بدن را فروزانتر از دل كند
از آن مى كه چون عكسش افتد به باغ * كند غنچه را گوهر شب چراغ
از آن مى كه چون عكس بر لب زند * لب شيشه تبخاله از تب زند
از آن مى كه گر شب ببيند به خواب * به شب سر زند از دلِ آفتاب
از آن مى كه گر عكسش افتد به جان * تواند در آن ديد حق را عيان
از آن مى كه چون ريزيش در سبو * همه « قُل هو الله » آيد از او
از آن مى كه در خم چو گيرد قرار * برآرد ز خود آتشى چون چنار
مئى صاف ز آلودگىِّ بشر * مبدّل به خير اندر او جمله شر
مئى معنى افروز و صورت گداز * مئى گشته معجون راز و نياز
مئى از منىّ و توئى گشته پاك * شود خون فتد قطرهاى گر به خاك
به يك قطره آبم ز سر در گذشت * به يك آه بيمار ما درگذشت
چشى گر از آن باده كو كو زنى * شدى چون از آن مست هو هو زنى
دماغم ز ميخانه بوئى شنيد * حذر كن كه ديوانه هوئى شنيد
بگيريد زنجيرم اى دوستان * كه پيلم كند ياد هندوستان
دماغم پريشان شد از بوى مى * فرونايدم سر به كاوس و كى
پريشاندماغيم ساقى كجاست * شراب ز شب مانده باقى كجاست
بزن هر قدر خواهيم پا به سر * سرمست از پا ندارد خبر
مئى را كه باشد در او اين صفت * نباشد به غير از مى معرفت
تو در حلقهء مىپرستان درآ * كه چيزى نبينى به غير از خدا
كنى خاك ميخانه گر توتيا * ببينى خدا را به چشم خدا
به ميخانه آ و صفا را ببين * ببين خويش را و خدا را ببين
بيا تا به ساقى كنيم اتّفاق * درونها مصفّى كنيم از نفاق