هامش
-چو مستان به هم مهربانى كنيم * دمى بىريا زندگانى كنيم
بگيريم يك دم چو باران به هم * كه اينك فتاديم ياران به هم
مغنّى سحر شد خروشى برآر * ز خامانِ افسرده جوشى برآر
كه افسردهء صحبت زاهدم * خراب مى و ساغر و شاهدم
بيا تا سرى در سر خم كنيم * من و تو ، تو و من همه گم كنيم
سرم در سر مىپرستانِ مست * كه جز مى فراموششان هر چه هست
فزون از دو عالم تو در عالمى * بدينسان چرا كوتهىّ و كمى
چه افسردهاى رنگ رندان بگير * چرا مردهاى آب حيوان بگير
از اين دين به دنيافروشان مباش * بجز بندهء بادهنوشان مباش
چه درماندهء دلق و سجّادهاى * مكش بار محنت بكش بادهاى
مكن قصّهء زاهدان هيچ گوش * قدح تا توانى بنوشان و نوش
حديث فقيهان برِ ما مكن * ز قطره سخن پيش دريا مكن
كه نور يقين از دلم جوش زد * جنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشكن و دور افكن سَبَق * بشويان كتاب و بسوزان ورق
كه گفته كه چندين ورق را ببين * ورق را بگردان و حقّ را ببين
تعالى الله از جلوهء آفتاب * كه بر جملگى تافت چون آفتاب
بدين جلوه از جا نرفتى چهاى * تو سنگى كلوخى جمادى چهاى
صبوح است ساقى برو مى بيار * فتوح است مطرب دف و نى بيار
نماز ار نه از روى مستى كنى * به مسجد درون بتپرستى كنى
رخ اى زاهد از مىپرستان متاب * تو در آتش افتادهاى ما در آب
ندوزى چو حيوان نظر بر گياه * بيابى اگر لذّت اشك و آه