غزل سوّم :
اختران ، پرتو مشكوهء دل انور ما * دل ما مَظهر كل ، كل همگى مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم * نُه فلك در دورانند به دور سر ما
برِ ما پير خرد طفل دبيرستان است * فلسفى مُقتبِسى از دل دانشور ما
گرچه ما خاكنشينان مرقّعپوشيم * صد چو جم خفته به دريوزهگرى بر در ما
چشمهء خضر بود تشنه شراب ما را * آتش طور شرارى بود از مَجمر ما
اى كه انديشهء سر دارى و سر مىخواهى * به كدوئى است برابر سر و افسر برِ ما
گو به آن خواجهء هستى طلب و زهدفروش * نبود طالب كالاى تو در كشور ما
بازى بازوى نصريم نه چون نسر به چرخ * دو جهان بيضه و فرخى است به زير پر ما
ماه گر نور و ضيا كسب نمود از خورشيد * خود بود مكتسِب از شعشعهء اختر ما
خسرو مُلك طريقت به حقيقت مائيم * كُلَه از فقر به تارك ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگرچه همگى اسرارند * بود أسرار كمينى ز سگانِ در ما « 1 »
هامش
( 1 ) « ديوان أسرار » ص 17 و 18