داستان دنبال آب گشتن ماهى ، و برون افتادن از دريا
رفيق ديرين و مصاحب صميمى ما مرحوم شهيد آية الله حاج شيخ مرتضى مطهّرى قدّس الله سرّه گويد : در ادبيّات فارسى تمثيل بسيار عالى و لطيفى از زبان ماهى و آب آورده شده كه خيلى جالب است . گوينده و سرايندهء آن را نمىشناسم ، مىگويد :
به دريائى شناور ماهيى بود * كه فكرش را چو من كوتاهيى بود
نه از صيّاد تشويشى كشيده * نه رنجى از شكنج دام ديده
نه جان از تشنگى در اضطرابش * نه دل سوزان ز داغ آفتابش
در اين انديشه روزى گشت بىتاب * كه مىگويند مردم : آب ، كو آب ؟
كدام است آخر آن اكسير جانبخش * كه باشد مرغ و ماهى را روانبخش
گر آن گوهر متاع اين جهان است * چرا يا ربّ ز چشم ما نهان است ؟
* * *
جز آبش در نظر شام و سحر نه * در آب آسوده وز آبش خبر نه
* * *
مگر از شكر نعمت گشت غافل * كه موج افكندش از دريا به ساحل
بر او تابيد خورشيد جهانتاب * فكند آتش به جانش دورى آب
زبان از تشنگى بر لب فتادش * به خاك افتاد و آب آمد به يادش
ز دور آواز دريا چون شنفتى * به روى خاك غلطيدى و گفتى
كه اكنون يافتم آن كيميا چيست * كه اميد هستيم بىاو دمى نيست
دريغا دانم امروزش بها من * كه دستم كوته است او را ز دامن « 1 »
كلام ارزشمند آية الله ملكىّ تبريزى در رسالهء « لقاء الله »
بالجمله ، راجع به لقاء الله و امكان و وقوع معرفت خداوندى گرچه بسيار
هامش
مظفّرى ( سنه 1316 هجريّه قمريّه ) ؛ و از طبع شمس فراهانى .
( 1 ) كتاب « امدادهاى غيبى در زندگى بشر » ص 97