تقرير مسألهء وجود خداى تعالى موجود مىباشد ، با وجود اتّفاق بر اعطاء فطرت انسانى كه با الهام خفىّ و اشارهء دقيق خود رهبرى به مبدأ واحد مىنمايد .
تا آنكه كار فهم آحادى از انسان در اين امر به جائى كشيده است كه بتهاى متّخذه و اصنام مصنوعهء از چوب و سنگ حتّى از أمثال كشك و گِل را كه از بولهاى گوسفندان تهيّه نمودهاند ، شركاء خدا و قرناء وى به حساب درآورده و آنها را مىپرستند همانطور كه خدا را مىپرستند ، و مورد حاجت و مسئله قرار مىدهند همانطور كه خدا را مورد سؤال و حاجت قرار مىدهند ، و مورد خضوع مىنهند همانطور كه خدا را مورد خضوع مىنهند .
آرى اين انسان در اينجا هم درنگ نكرد مگر آنكه اين اصنام را بر خداوند برترى داد ، و به گمان خود بر آن روى آورد و خدا را ترك نمود ، و مورد امر و تقاضاى خود بر حوائجش قرار داد و خدا را منعزل ساخت .
بنا بر آنچه گفته شد : غايت و نهايت آنچه انسان براى خداوند وجودى را معتقد شده است ، مانند آن چيزى است كه براى آلههء خويشتن ، كه با دست خود مىساخته است و يا انسانى ديگر مثل او با دست خود مىساخته است ، مىپنداشته است . و از همين جهت بود كه براى خداوند صفت وحدتى را كه برگزيدند ، بعينها به مثابهء وحدتى بود كه هر يك از اصنامشان را بدان وحدت توصيف مىنمودند ؛ و آن عبارت بود از « وحدت عدديّه » كه از آن اعداد تأليف پيدا مىكنند . خداى تعالى مىگويد :
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ * أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ .
« 1 » « 2 »
هامش
( 1 ) آيه 4 و 5 ، از سورهء 38 : ص
( 2 ) در « أقرب الموارد » آورده است : العُجاب بالضّمّ : ما جاوز حدَّ العَجَبِ . أمرٌ