نمىآيد ؛ همچنانكه چون من در عالم طبيعت و عناصر نزول مىكنم حكمت ظهور خودم را در خصوصيّات احكام كثرات بدست نسيان و فراموشى نمىسپارم .
3 - بنابراين عقودى كه بر من استحكام يافت بر اساس عهودى كه در عالم
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ
از من گذشت و در پاسخ آن
بَلى
« 1 » گفتم ، همه از باطن من بود كه به ظاهر من تعدّى كرد و ثابت و مستقرّ گرديد ؛ و پذيرا و قبولكنندهء آن عقدها غير از باطن و مقام جمعيّت خودم چيزى نبود . و همچنين حدود و احكام شرعيّه و غير آنها بر اين جوارح و اعضاء و قواى بدنى محسوسهام كه نفس من مدبّر و مدير آنها مىباشد ، همه از باطن و حقيقت خودم بود كه در اين صورتهاى كثرت هيئات و حركات و سكنات جسمانى به ظهور پيوسته است .
4 - و تحقيقاً و حقيقةً آمد به سوى من از خودم رسولى كه بر او تحمّل مشكلات و سختيهاى وارد بر من ، ناگوار و دردآور بود . آن رسول نسبت به هدايت من حرص مىورزيد به جهت رأفت و محبّتى كه به من داشت .
چون اين عالم جسمانى با جميع اجناس و انواع و اشخاصش جز صورت تفصيلى و حقيقت محمّدى چيزى نمىباشد - كه من كه سرايندهء اين اشعار مىباشم ترجمان و مفسّر او هستم - و از آنجا كه صورت محمّدى كه نبوّت و رسالت به او انتساب دارد با آنكه جزئى و حصّهاى بود از اين عالم ، معذلك صورت كلّى و اجمال آن حقيقت بود ؛ بنابراين تحقيق و تقرير آيه مباركه :
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ
هامش
( 1 ) آيه 172 ، از سورهء 7 : الاعراف :وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ. « و ياد بياور زمانى را كه پروردگار تو خارج ساخت از بنىآدم از پشتهايشان ذرّيّه و نسل آنها را ، و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم ؟ گفتند : آرى ما گواه بودهايم اينكه شما در روز قيامت مىگوئيد : حقّاً ما از اين پيمان غافل بودهايم . »