تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
مىفرمايد : متن :
زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان
چون وجود ممكن پرتوى از نور خورشيد عالمتاب ذات واجب الوجود است كه به قدر قابليّات و استعدادات فطرى مظاهر ممكنه ، در صورت هر فردى از افراد تعيّنات جلوه‌گرى كرده ، و هرجا به نوعى و خصوصيّت شأنى روى نموده است ، و جميع اشياء به نور آن حضرت ظاهر و هويدا شده‌اند ؛ و مثَل شخصى كه خواهد كه وجود واجب را به ممكن بشناسد ، همانست كه كسى آفتاب تابان در بيابان ، يعنى جائى كه هيچ حجابى و حايلى نباشد ، به نور شمع طلب نمايد ؛ على الخصوص كه نور آن شمع نيز به حقيقت مقتبس از آن آفتاب باشد . شعر :
همه عالم پر است ازين منظور * همه آفاق را گرفت اين نور گنج در پيش چشم و ما مفلس * يار در دستگاه و ما مهجور
» تا آنكه مىفرمايد : « نظم :
هر كس به ترانه‌اى در اين كوى * دستان تو مىزند بهر روى انديشه به تو چه ماند آخر * يا جز تو ترا كه داند آخر زنهار به حجّت قياسى * غرّه نشوى به حق‌ّشناسى
چون توهّم اثنينيّت وجود واجب و وجود ممكن سبب گمراهى عقول فضول گشته است ، مىفرمايد كه : متن :
ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى
مقرّر است كه طلب كردن مطلوبى كه پيش طالب حاضر باشد البتّه