تَتَفَكَّرُوا فِى ذَاتِ اللَّهِ ! « 1 »
و همچنين در جاى دگر آورده است : « امّا آنچه فرموده است [ كه ] ما هر كجا عقل بيشتر مىيابيم عشق بر وى ظريفتر و شريفتر و ثابتتر مىيابيم ؛ چنان كه سيّد كائنات [ صلوات الله عليه ] عاقلترين موجودات و عاشقترين موجودات بود .
به حقيقت بدانكه نور عقل با كمال مرتبهء او ، در مثال مشكوة و زجاجهء دل و روغنِ زيتِ روح ؛ به مثابت صفاى زيت است كه
يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ
. و اگرچه زيت رُوحانيّت و صفاى آن كه نور عقل است ملائكه داشتند ؛ كه خُلِقَتِ الْمَلَائِكَةُ مِنْ نُورٍ و آن زيت بود كه قابل ناريّت نور الهى بود كه
وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ
، و ليكن مشكاة جسد و زجاجهء دل و مصباح سرّ و فتيلهء خفىّ نداشتند ، كه قابل ناريّت نور الهى نشدند بىاين اسباب .
و حيوانات [ را ] اگرچه مشكاة جسد و زجاجهء دل بود امّا زيت روحانيّت و صفاى نور [ كه آن عقل است ] نبود ، هم قابل نتوانستند آمدن [ كه ] فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْها
انسان كامل : كسى كه در او تمام شؤون آيه نور تجلّى دارد
كمال استعداد قبول آن امانت كه به حقيقت نور فيض بىواسطه است ، انسان را دادند ؛ كه
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ
. كه او را تنى مشكاة وار و دلى زجاجه صفت و زيت روح با صفاى عقل كه زجاجهء دل [ را ] بدانچنان نورانى كرد كه
الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ
بداد ، و در زجاجهء دل مصباح سرّ و فتيلهء خفىّ بنهاد ، و به نار نور الهى بدين مجموعه كه آدم عبارت ازوست تجلّى كرد ؛ كه خُلِقَ آدَمُ فَتَجَلَّى فِيهِ مِصْبَاحٌ نهادِ او [ كه ] قابل آن [ نار ] نور الهى آمد ؛ كه
وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ
.
هامش
( 1 ) رسالة « عشق و عقل » ص 53 و 54