تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
ممكنة الوجود مىيابيم ، همه را معلول و منتهى به واجب تعالى مىبينيم . و بسيارى از آنها - مخصوصاً در مادّيّات - در تحقّق و وجودشان توقّف دارند بر شرائطى كه بدون آنها موجود نمىشوند . مثل انسان كه او پسر است ؛ وجودش متوقّف بر وجود پدر و مادر و شرائط ديگرى است كه آنها بسيارند ، از شرائط زمانيّه و مكانيّه . و از آنجا كه به ضرورت حكم عقل هر يك از آنچه را كه اين موجود بر آنها توقّف دارد جزء علّت تامّهء اوست ، لهذا حضرت واجب تعالى ، جزء علّت تامّهء اوست نه علّت تامّهء او به تنهائى . آرى ، واجب تعالى نسبت به مجموع عالم ، علّت تامّه مىباشد ؛ چرا كه عالم متوقّف بر چيزى غير از واجب نيست . و همچنين است صادر اوّل كه به دنبالش بقيّهء اجزاء مجموعهء عالم پديدار مىگردد . و امّا بقيّهء اجزاء عالم ، حق‌ّتعالى جزء علّت تامّهء آنها مىباشد . زيرا بالضّروره آنها توقّف دارند بر ماقبلشان از علّتها و از شرائط و مُعِدّاتى كه به آنها بستگى دارد . اين در صورتى است كه ما هر يك از اجزاء عالم را به خودى خود اعتبار نموده و پس از آن ، تنها آن را به واجب تعالى نسبت دهيم . و اين مسئله را با نظر دقيق‌ترى مىتوان سنجيد ، و آن اين است كه ارتباط وجودى در ميان هر چيز و ميان علّتهاى ممكنهء او و شروط و معدّات او كه ابداً راهى براى انكار آن نداريم ، حكم مىكند به گونه‌اى از اتّحاد و اتّصال ميان آنها . بنابراين هر يك جزء را كه در نظر بگيريم در وجودش بطور مطلق و منفصل نمىباشد ، بلكه در وجودِ با تعيّنش مقيّد است به جميع آنچه را كه به آنها ارتباط دارد ، و آن اجزاء در هويّت خود اتّصال به غير خود دارند . بنابراين ، فرد انسانى را كه ما در مثال متقدّم موجود مستقلّ مطلق و آزاد و رهائى اعتبار كرديم و بر اين اصل آن را متوقّف بر علل و شروط كثيره‌اى يافتيم كه