حقيقت ، نورى در ميان نيست مگر از چراغ ، و حباب روى آن به هيچ وجه نورى ندارد ؛ امّا به حسب تعدّد ، نسبت نور زجاجه غير از نور مصباح است و آن نورى است كه قيام به مصباح دارد و از آن استمداد مىنمايد .
و اين اعتبار بعينه جارى است در مُمثَّلٌ له يعنى در نور ايمان و معرفت . چرا كه نور ايمان و معرفت به حقّ متعال نورى است مستعار كه بر دلهاى مؤمنان تابيده است و مقتبس مىباشد از نور حقّ متعال ؛ به او قيام دارد و از آن استمداد مىنمايد .
و محصّل كلام آن شد كه : ممثّلٌ له ، نور خداوند است كه بر قلوب مؤمنين اشراق مىكند ، و مثَل كه همان مُشبَّهٌ بِه بوده باشد ، نورى مىباشد كه از زجاجهء واقع بر روى مصباحى كه از روغن جَيّدِ صاف شعلهور شده است و در مشكاة قرار داده شده است نشأت گرفته است .
به جهت آنكه نور مصباحى كه از زجاجه اشراق مىكند و مشكاة آن را در خود جمع مىنمايد و منعكس مىكند ، در نهايت قوّت و جودت بر مستنيرين به آن اشراق مىكند .
( بنابراين ، اگرچه مشكاة و چراغدان از نزد خود نورى ندارد ) امّا در اينجا در تنوير مصباح و زجاجه مدخليّتش بواسطهء آنست كه در بطن مشكات نور مجتمع مىشود و به فضاى اطاق منعكس مىگردد .
و اعتبار بودن روغن چراغ از شجرهء زيتونهء لا شرقيّة و لا غربيّة ، براى دلالت بر پاكى و صافى روغن و نيكو بودن آنست كه در صفا و پاكى نور اشراقشدهء از شعلهء آن ، و در جودت نور و ضياء چراغ مؤثّر هستند . زيرا فقرهء
يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ
وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ
( روغنش بهطورى است كه اگر هم آتشى با آن تماسّ نگيرد باز هم درخشنده و نورافزاست . ) بر اين منظور دلالت دارد .
و اعتبار بودن نور بر روى نور ، به جهت دلالت بر تضاعف نور مىباشد ،