آمدم از ذِروهء گردون به سطح * كه منم نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْح
حكم كن اى أحمد معراج عشق * تا نه كوفه بازماند نه دمشق
حكم كن اى أحمد روز احُد * تا بلا باريم بر اين قوم لُدّ
گفت : رورو عاجزان را يار باش * با كه اى هان ؟ خفتهاى ، بيدار باش
اى فرشته رو بخوان لَوْلَاكْ را * تا بدانى صانع افلاك را
اى فرشته هر چه آيد بر سرم * هيچ آوخ از درون برناورم
اى فرشته حال عشق اندر تو نيست * تا بدانى عاشقان را حال چيست
تو همىبينى سپاه اندر سپاه * من نمىبينم كسى غير از إله
تو همىبينى سنان اندر سنان * من همىبينم جنان اندر جنان
من دوئيّت از ميان برداشتم * من علَم بر بام عشق افراشتم
كيستم من آفتاب شرق عشق * غرق عشقم غرق عشقم غرق عشق
كى درنگد كى شكيبد اى كيا * عاشقى كه گفت معشوقش بيا
عون آن خواهد كه جان خواهد به تن * نه كسى كه عاشق جان باختن
عاشقانه رفته اندر مهلكه * حكم لَا تُلْقُوا به ايشان نامده
حكم لَا تُلْقُوا بود مر خام را * نه كه خاصانِ بلاآشام را
مرغ آبى را بود آتش ممات * مرغ آتش را حيات اندر حيات
از سمندر دور ران احراق را * هين مترسان از بلا عشّاق را
شوق سر دادن ربوده خوابشان * انتظار صبح صبر و تابشان
- تا آخر قصيده . « 1 »
هامش
( 1 ) اين قصيده را حقير در جُنگ خطّى شمارهء ششم خود در ص 59 و 60 ، از روى بعضى از مخطوطات يادداشت كرده و در اينجا نقل نمودم . مرحوم حاج ملّا على آقا واعظ تبريزى خيابانى در كتاب « وقايع الايّام » مجلّد محرّم الحرام ، از طبع حروفى اسلاميّه