عاشق دلباخته يافتهاند ، و گفتهاند : اين جنون و ديوانگى به اين جوان از ناحيه چه كسى رسيده است ؟ !
25 - ايشان چه مىتوانند درباره من بگويند غير از آنكه : او دلباخته و شيداى محبوبه نُعم ( كنايه از حضرت اسمائيّه الهيّه ) شده است . آرى من انكار اين امر را ندارم ؛ و من شيفته و شيداى محبوبه ( نُعم ) شدهام !
26 - و زنان قبيله چون ديدند من عشق در غير قبيله ورزيدم گفتند : نام اين كس را كه به ما جفا كرده است نزد ما نبريد ! و پس از عزّت ، اينگونه ذلّت براى او لذيد باشد !
27 - آرى ! هنگامى كه « نُعم » بر من نظر رحمت مىاندازد ، بگذار نه « سُعدَى » مرا يارى دهد ؛ و نه « جُمْل » ( كه دو محبوبه مشهورند ) با من نيكى نمايد !
28 - تحقيقاً و مسلّماً ديدگان من از رويت غير نُعم زنگار گرفته است ، و بوسيدن خاك كويش با پلكهاى چشمانم موجب جلاى آن زنگار مىگردد !
29 - اين مردمان و خويشاوندان من از قديم الايّام مىدانستهاند كه من كشته نگاه زير چشمان او مىباشم ، زيرا كه او در هر يك از اعضاء و جوارح من شمشيرى و دشنهاى فروبرده است .
حَديثى قَديمٌ فى هَواها وَ ما لَهُ * كَما عَلِمَتْ بَعْدٌ ، وَ لَيْسَ لَهُ قَبْلُ ( 30 )
وَ ما لِىَ مِثْلٌ فى غَرامى بِها ، كَما * غَدَتْ فِتْنَةً فى حُسْنِها ما لَها مِثْلُ ( 31 )
حَرامٌ شِفا سُقْمى لَدَيْها رَضيتُ ما * بِهِ قَسَمَتْ لى فى الْهَوَى وَ دَمى حِلُّ ( 32 )
فَحالى وَ إنْ ساءَتْ فَقَدْ حَسُنَتْ بِها * وَ ما حَطَّ قَدْرى فى هَواها بِهِ أعْلو ( 33 )