20 شما دل مرا ربوديد درحالىكه دل من برخى از من است ؛ چه ضرر داشت براى شما كه تمام وجود من را مىگرفتيد و آن در نزد شما بود ؟ !
21 - شما از من دور شديد ، فلذا من غير از اشكهايم وافى براى هجران نمىبينم غير از شعلهاى كه از حرارت آتش عشق به غليان در مىآيد !
22 - بنابراين ، بيدارى من در پلكهايم زندهاى جاودان ، و خواب من در پلكهايم مردهاى است ؛ و سرشكم در آن پلكها غسلى است كه به آن مرده غسل داده مىشود !
23 - عشق شما در ما بين تَلها ، خون مرا ريخت ، و از پلكهايم بر روى دامنه آن تلّها جارى گشت ؛ و از سرازير شدن آن خون چشم ، بارانهاى تند و شديد باريد
! تَبالَه قَوْمى ، إذْ رَأَوْنى مُتَيَّماً * وَ قالوا : بِمَنْ هَذا الْفَتَى مَسَّهُ الْخَبْلُ ؟ ( 24 )
وَ ما ذا عَسَى عَنّى يُقالُ سِوَى : غَدا * بِنُعْمٍ لَهُ شُغْلٌ ، نَعَمْ لى بِها شُغْلُ ( 25 )
وَ قالَ نِساءُ الْحَىِّ : عَنّا بِذِكْرِ مَنْ * جَفانا ، وَ بَعْدَ الْعِزِّ لَذَّ لَهُ الذُّلُّ ( 26 )
إذا أنْعَمَتْ نُعْمٌ عَلَىَّ بِنَظْرَةٍ * فَلا أسْعَدَتْ سُعْدَى وَ لا أجْمَلَتْ جُمْلُ ( 27 )
لزوم چشم فروبستن از غير براى لقاء خداوند ، در اشعار ابن فارض
وَ قَدْ صَدِئَتْ عَيْنى بِرُؤْيَةِ غَيْرِها * وَ لَثْم جُفونى تُرْبَها لِلصَّدا يَجْلو ( 28 )
وَ قَدْ عَلِموا أنّى قَتيلُ لِحاظِها * فَإنَّ لَها فى كُلِّ جارِحَةٍ نَصْلُ ( 29 )
24 اقوام و خويشاوندان من خود را به سفاهت زدهاند در وقتىكه مرا