خدا برسد و معرفت به وى پيدا نمايد ، دلالت ندارند كه وصول و لقاء با فكر و انديشه بدست مىآيد ؛ بلكه با وجدان قلب و احساس دل . يعنى : از سطح فكر عبور كن ، از عقل هم بگذر ، از نفس هم تجاوز نما ، از قلب هم بيا بالاتر و برس به جائى كه يك ذرّه از وجود و هستى در خود نبينى ، محو شوى !
آنجا ديگر فكرى ، و عقلى ، و نفسى ، و روحى ، و وجودى وجود ندارد . آنجا ادراك و شعورى صورت نمىبندد . در آنجا هيچ موجودى نيست . آنجا خداست فقطّ ، و خدا خود را مىشناسد . در آن وقت ، در صورتى انسان مىتواند خدا را بشناسد كه انسان ديگر انسان نباشد ، انسان وجود خود را در برابر ذات خدا ادراك ننمايد . اگر يك ذرّه ابراز وجود باشد آنجا نور پروردگار نمىباشد .
امكان معرفت تامّه و لقاى حقيقيّهء خدا براى مقرّبان درگاه وى
اين عالم ، عالم مقرّبين است كه از همه چيز بيرون آمدهاند . هيچ چيز ديگر درشان نيست . يعنى ديگر وجود برايشان نيست . آنها وجود ندارند . زنده هستند به زندگى خدا ، مرده هستند از حيات خويشتن . آنان چيزى ندارند كه در مقابل خدا عرض اندام كنند . آنجا خداست . اينها از همهء مراتب كثرات و تعيّنات خارج گرديده ، از حجابها عبور نموده ، از حجابهاى ظلمانى و حجابهاى نورانى گذشتهاند
ديدار پيغمبر اكرم خدا را در شب معراج ، و وحىِ به او
پيغمبر اكرم از كثرات عالم طبع ، و كثرات عالم برزخ ، و كثرات عالم عقل از همه - از هر كدام به تناسب خود - گذشته است . و از آنجا كه از نفس مَلَك هم - كه داراى تعيّن و حدّ است - فراتر است ، گذشته و به مقام
« قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى »
رسيده است . در آنجا غير از خداوند هيچ نيست ، هيچ !
. . .
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى .
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً