أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ
« يا مىگويند كه : شاعرى است كه چشم به راه حوادث روزگار براى اوييم . » ولى رسول با شاعر اختلاف دارد ، و رسالت او شعر نيست به اين دلايل :
1 - شاعر - و مخصوصا در آن دورهء از زمان - تعبير كنندهء بليغى از فرهنگ موجود است ، در صورتى كه رسالت از چارچوب فرهنگ فاسد رايج در جامعه بيرون است ، و آن كس كه اشعار عرب را مىخواند ، با كمال وضوح در آنها تعبير صريح روح قبيله را ملاحظه مىكند ، و همچنين از كينهها و جداييها و ديگر مفردات فرهنگ جارى چنان كه بوده است آگاه مىشود ، همچون در اين گفتهء فرزدق :
أولئك آبائى فجئنى بمثلهم * إذا جمعتنا يا جرير المجامع
آنان پدران منند پس مثل آنان را براى من بياور ، در آن هنگام كه مجمعها ما را با يكديگر جمع مىكند .
يا همچون گفتهء جرير :
فغضّ الطرف انك من ثقيف * فلا كعبا بلغت و لا كلابا
پس چشم بپوش از اين كه تو از ثقيف هستى * نه به كعب رسيدى و نه به كلاب / 120 2 - شعر در بيشتر از اوقات از مصالح و هواهاى شخصى حكايت مىكند ، در صورتى كه رسالت همه از ارزشها سخن مىگويد ، و چه بسا كه با شهوات انسان در تعارض است .
3 - شعرا نيز فرهنگى دارند ، ولى با زمان و در نسلهاى متوالى استمرار پيدا نمىكند ، اما خط رسالت هميشه باقى مىماند ، و آينده براى مكتبى است كه كهنه نمىشود ، و هيچ پيشرفت بشرى از آن تجاوز نمىكند ، و شايد سبب آن باشد كه فرهنگ و ثقافت شاعر مربوط به خود او است و با مرگ وى يا اندكى پس از وى آن نيز مىميرد ، در صورتى كه رسالت را خدا حفظ مىكند ، و متصل به شخص رسول نيست كه با رفتن وى از ميان برود ، و به همين سبب خداى تعالى به پيامبرش ( ص ) فرمان داده است كه به چالش با كافران بپردازد و بداند كه آينده به نفع او و رسالت او است .