و بركات معنوى باشد ، از طريق مكاشفهء وجدانى همهء اين حقايق را ديده و درك مىكند . مولوى با بينش خاص خود اين حقيقت را دريافته و در اينباره چنين مىگويد :
گر تو را از غيب چشمى باز شد * جمله ذرات جهان همراز شد
نطق آب و نطق خاك و نطق گل * هست محسوس حواس اهل دل
فلسفى كو منكر « حنانه » است * از حواس انبيا بيگانه است . « 1 »
جملهء ذرات عالم درنهان * با تو مىگويند روزان و شبان :
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم * با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوى جمادى مىرويد * محرم جان جمادات كى شويد
فاش تسبيح جمادات آيدت * وسوسهء تأويلها بربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها * بهر بينش كردهاى تأويلها « 2 »
اكنون كه سخن به اين جا منتهى گرديد ، لازم است اين حقيقت قرآنى را از تدبر در آياتى كه در بارهء علم و شعور تمام موجودات واردشده است
هامش
( 1 ) . مثنوى ، ج 1 ، ص 86 ، خط ميرخانى .
( 2 ) . همان ، ج 3 ، ص 227 .