تحول و تكامل ، تمام پديدههاى مادى را در بر مىگيرد ، چرا نبايد پديدهء دين را كه در اين فرض زاييدهء مغزهاى نوابغ است در برنگيرد ؟ ولى اگر دين را يك دستور آسمانى و فرمان خدا بدانيم خدايى كه از تمام خصوصيات زندگى انسانها و نيازمندىهاى آنان به طور روشن آگاه است و از تمام اسرار ، رموز و ريزهكارىهاى جسم ، جان ، عواطف و غرايز درونى او كاملًا مطلع است و از آنچه مايهء خوشبختى و بدبختى اوست آگاه است در اين صورت دستورهاى او ، از نقطه نظر امكان اشتباه و احتمال خطا نمىتواند دستخوش تحول و تغيير گردد ؛ زيرا فرض اين است كه چنين قانونگذارى ، از هر اشتباه و خطا مصون بوده و به خصوصيات ساختهء خود ( بشر ) آگاهتر است و اما از نقطهنظر ديگر و آن اين كه تحولات زندگى ايجاب مىكند كه قوانين و مقررات نيز دستخوش تغيير گردد ، پاسخ اين سؤال را در قسمت دوم بحث خواهيم گفت ؛
ب ) اگر درتشريح قوانين ، انسان طبيعى مورد نظر قرار گرفته و ملاك جعلِ قانون گردد و قدر مشترك ميان انسانها در نظر گرفته شود ، ديگر تحول زمان و مقتضيات عصر نمىتواند كوچكترين دگرگونى در اين قوانين پديد آورد ، زيرا در اين جهت ميان انسان عصر حجر و عصر فضا فرقى نيست ؛ زيرا تمام تغييرات و تبدّلات و به اصطلاح « مقتضيات » زمان ، مربوط به عادات و رسومى است كه بر اندام انسانيت پوشانيده شده است و هرگز در ذات انسان تغيير و تبدّلى رخ نمىدهد و اين مطلبى است كه دانشمندان نيز به آن اعتراف دارند و مىگويند :
مقررات و عادات به منزلهء لباسهايى است كه عنصر حقيقت « لايتغير » بدن را پوشانيده است و در هر قوم و ملت و جمعيتى اين لباس به شكل و به رنگى است ، ولى حقيقت طبيعت انسان يكى است و تابع اصول ثابت مىباشد .
انسان داراى اصول ثابتى است
اساساً هر علمى كه مربوط به ذات انسان باشد دربارهء اصولى بحث و گفتگو