بسترى است ، به همين جهت ، امام به عيادت او رفت . چشم حضرت به خانهء وسيع او افتاد و فرمود :
تو خانهاى بدين وسعت را در دنيا براى چه مىخواهى ، در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى ؟ ! سپس فرمود : آرى ، همين خانهء وسيع ، مىتواند مايهء سعادت تو در آخرت شود ، زيرا مىتوانى در اينجا مهمان نوازى كنى و از بستگان خود ، صلهء رحم نمايى و حقوق شرعى آنان را بپردازى ، در اين صورت ، همين خانهء وسيع ، وسيلهء كسب آخرت خواهد بود .
علاء رو به حضرت كرد و گفت : من از دست برادر خود ، « عاصم بن زياد » به تو شكايت مىكنم ، زيرا وى مانند راهبان مسيحى ، گليمى پوشيده و از زندگى دست كشيده است .
امام فرمود : او را حاضر كنند . هنگامى كه چشم او به عاصم افتاد ، فرمود :
« يا عديّ نفسه لقد استهام بك الخبيث أما رحمت أهلك و ولدك ا ترى اللّه أحلّ لك الطيّبات و هو يكره أن تأخذها « 1 » ؛
دشمن خويش ! شيطان ناپاك ، تو را سرگردان كرده . آيا دلت به حال همسر و فرزندان خود نمىسوزد ؟ آيا نمىبينى كه خداوند چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده و تو بر خلاف برنامهء خدا نمىخواهى از آنها بهرهمند شوى » ؟
گروهى از فلاسفهء يونان مانند « كلبىها » تصور مىكردند كه
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 200 .