هر لحظه از او وجود و هستى مىگيرد و خود ، واجد چيزى نيست و در حقيقت ، مصداق روشن آيهء « عبدا مملوكا لا يقدر على شىء ؛ بندهء مملوكى كه بر چيزى قادر و توانا نيست » اين نوع بندگى است ، نه آن بندگيهاى اعتبارى و قراردادى . اين نوع عبوديت به يك واقعيت خارجى خللناپذير تكوينى متكى است كه هيچگاه دگرگون نمىگردد .
بزرگترين افتخار انسان ، اين است كه بندهء خدا باشد و به شيوهء بندگى و عبوديت عمل كند و لذا هنگام توصيف پيامبر خاتم ، چنين مىگوييم : « و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله » و حق عبوديت او را مقدم بر رسالت آن حضرت ذكر مىكنيم ، زيرا چنين بندگيى ، از افتخارات اوست ، چنانكه كنيزى زنان ، نسبت به خدا از مفاخر آنها به شمار مىرود و خدا در مقام توصيف دختر پيامبر مىفرمايد :
« زوّجت أمتي فاطمة من عبدي عليّ ؛ من كنيزم فاطمه را به همسرى بندهام على درآوردم » .
چه افتخار بزرگى است كه بشرى خود را بنده و برده و مملوك خدا بداند ؛ چقدر زشت و نازيباست كه كبر و خودخواهى انسان به درجهاى برسد كه مدعى الوهيت و مالكيت جهان و انسان گردد و بگويد :
« أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى
« 1 » ؛ من خداى بزرگ شما هستم » .
چقدر بىشرمى است كه بندهء به زنجير كشيده و محبوس در
هامش
( 1 ) . نازعات ( 79 ) آيهء 24 .