دوستى و عواطف نيكيم ، ولى مگر اينها در همهء فرزندان آدم وجود ندارد ، پس چرا خواستار آنيم كه ديگران به ما احترام گذارند ، و براى هيچ كس ديگر قايل به احترام نيستيم ؟
بياييد تا لحظهاى بينشها و بصيرتهاى خويش را ، در آن هنگام كه انسانى نظير خود را در معرض تمسخر قرار دادهايم ، به كار اندازيم ، آيا معنى اين كار آن نيست كه من در اين هنگام به تمسخر خويشتن نيز پرداختهام ؟
آرى ، كسانى كه از ارزش اراده و عقل و دوستى و عواطف در جانهاى خود غافلاند ، آن كساناند كه به وجود اين چيزها در ديگران كفر مىورزيد و سپس به استهزاى ايشان مىپردازند . آنان از انسانيت خود بيرون مىآيند و سپس بر خود روا مىدارند كه حرمت ديگران را از ميان ببرند .
سياق از اين جا براى كندن ريشههاى اختلاف اجتماعى با منع كردن از پرداختن به استهزاى ديگران آغاز مىكند و مىگويد :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، نبايد گروهى از شما گروه ديگر را مسخره كنند .
/ 410 از آن روى مؤمنان را طرف خطاب قرار مىدهد كه اين صفت متناسب با ايمان آنان به خدا نيست ، مگر ايمان به خدا به معنى حذف كردن ارزشهاى زمين و پاك كردن نفس از احترام مال و فرزند و شهرت و زمين و . . . و . . . نيست كه معمولا سبب تفاخر مىشود ؟ و در آن هنگام كه پروردگار ما را از استهزا نهى مىكند ، بدان سبب است كه اين نخستين گام در راه به پايان رسيدن است .
چگونه ؟
از بزرگترين مفاخر و صفات بشر شرم و حيا است ، كه انسان با فطرت پاكيزهء خود چنان احساس مىكند كه ديگران را حرمت و احترامى است كه ناگزير بايد در حق ايشان ادا شود ، و آن كه شرم و حيا داشته باشد ، در انديشهء تجاوز كردن به ديگران نمىافتد . پس چگونه ممكن است به غضب كردن حقوق و دشمنى و تجاوز نشان دادن نسبت به ايشان بپردازد ؟