در پيش و از خلايق منقطع و به خالق غيرمتبتل و لاموصول و هرروز خوارخورى از حوادث زيرپاى و سيلى روزگار از هر جانب پىدرپى . عاقلى يا غافلى به من رسيده گفت : چه اندازه مستحق بلا بودهاى و چقدر رگ دارى كه نمىميرى ؟ ! گفتم :
« ما رأيتالا جميلا » . « 1 »
اين چه بلبل اين نهنگ آتشى است * جمله ناخوشها ز عشق او را خوشى است
اين عجب بلبل كه بگشايد دهان * تا خورد او خوار را با گلستان « 2 »
عزيزم اگر يك روزى رفيق بودى مىگفتم آنچه نمىشنوى و مىديدى آن كه نمىبينى ؛ ولى آنها همه اوراق و الفاظ است و احوال در ما حاكم است و حقير از اصلاح امور عاجز ، اگر لحظه قوتى و قدرتى به تحمل مشاق منحيث لااحتسب برسد باقى روز و شب و اسبوع و شهر و سنه و عمر در آلام و سوزش است بىسازش . حاصل آن كه تبريز نيامدم غنيمت بشماريد كه سوهان روح نشدم و حالا تتمه قروض سفر و حضر از چهارصد ليره متجاوز و به پانصد قريب است و دوخرابه كه كهف ، 15 نفر عائله است مشرف به تلف است » . سپس پيشنهاد فروش برخى املاك را داده تا قرضها را بدهد و در ادامه مىنويسد : « و اگر نه تا دهم و بيستم شوال خبرى و اثرى نرسد و كارى ساخته نشد اخلاصكيش محتاجم كه لابد در آن تاريخ سفرى به تبريز كنم و اين به بنده بسيار شاق است . ملاحظه مىفرماييد كه جنازهها را به نجف مىبرند نه از نجف به جاى ديگر . خداوند اين چند روز باقى را به خير ختم نمايد . »
هامش
( 1 ) - سخن حضرت زينب ( س ) در پاسخ به جسارت عبيداللّه ( بحارالانوار ، ج 115 : 45 ) .
( 2 ) - مثنوى دفتر اول / ب 1573 . .