تثبيت هدايت با شهادت
يك بار هم جوانى در سالهاى اخير « 1 » نزد حقير آمد و گفت :
« مىخواهم به عراق بروم و در قيام مردم شركت كنم . »
گفتم : « تو جوان هستى و درگير زن و زندگى . »
گفت : « مىروم ! »
مىخواستم رأيش را بزنم ؛ ولى در آخر گفت :
« شما از علما هستيد . با كتابهاى هدايتگر سروكار داريد . در مجالس شركت مىكنيد و هميشه در خط مىمانيد . امّا من جوانى هستم كه فعلًا و در سايهى ارشادات امثال شما ، خدا هدايتم كرده . امّا معلوم نيست بتوانم به همين حال باقى بمانم . بسا كه در آينده درگير صحنههايى از امتحان الهى شوم و نتوانم بر دينم باقى بمانم . بنابر اين الآن كه در اوج آمادگى هستم ، بهتر است بروم شهيد شوم ! »
بالآخره رفت و ديگر از او خبر ندارم !
در حسرت حال خوش گذشته
مدّتى قبل براى آقايى كه روحانى و منبرى هم هست ، روايتى خواندم . او كه گاهى وقتها مقدارى چپ و راست مىزند ، آهى كشيد و گفت :
« فلانى ! من جوان بودم و مقيم عراق . شب و روز فكر اسلام و ايمان و خدا و پيغمبر و مشغول فعاليّت بر ضد رژيم طاغوتى صدام ؛ و همهاش آرزوى شهادت داشتم . پدرم فشار مىآورد كه ازدواج كن و تشكيل خانواده بده ! قبول نمىكردم و مىگفتم : مىخواهم شهيد شوم . رفقايمان شهيد شدند و ما كشته نشديم . بعدْ ما به زندگى مشغول شديم و كمكم به دنيا آلوده شديم و اصلًا ديگر آن روحيّه شهادتطلبى را نداريم . خدا چرا آن روز ، ما را موفّق
هامش
( 1 ) - / اين درسها قبل از سقوط نظام ستمگر صدام ايراد شده است .