تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يس اسماى حسناى الهى (فارسى) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
مىكرد و اتاق هم از راه ديوار گرم مىشد . شيخ بهايى خيلى لجش گرفت و عصبانى شد و او را گرفت و به اين ديوار چسباند ! ديوار داغى كه پشتش آتش بود ! دادش به هوا بلند شد : « سوختم ! » شيخ بهائى با خونسردى مىگفت : « باور نكن ! خيال مىكنى ! » گفت : « بابا ! دارم مىميرم ! » مىگفت : « دروغ است ! كى سوخت ؟ تو ؟ تو كه وجود ندارى ؛ حرف است و حرف ، جزو باد هواست ! » گفت : « واللَّه ايمان مىآورم ! وِلَم كن ! » در آيات قرآن داريم افرادى كه اهل جهنّم و دوزخ مىشوند ، قبل از آن كه آن‌ها را در آتش بيندازند ، همان لب جهنّم مىگويند : الَيْسَ هَذا بِالْحَقِّ ؟ بگو ببينيم اين راست است يا دروغ است ؟ اين هم دروغ است ؟ ! مىگويد : « نه ! اين راست است . » وقتى گفت : « بلى » « 1 » او را در آتش مىاندازند . بشر چنين حالتى دارد ؛ مىخواهد بگويد نيست . بنده مىخواهم عرض كنم كه حتى قانون علت و معلول - كه يك پايه‌ى محكم براى عده‌اى از فيلسوفان قديم بوده - اگر انسان خدا را نشناسد ، آن هم زير سؤال مىرود كه امروز زير سؤال هم رفته است . همين بحث‌هاى شك كه در هر چيز شك كردند . بنابر اين ، اصل و پايه‌ى همه‌ى شناخت‌هاى ديگر ، خداشناسى است .
هامش
( 1 ) - / انعام ، 30 : ( قَالَ الَيْسَ هَذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا ؛ آيا اين حق نيست ؟ ! مىگويند : چرا ، قسم به‌پروردگارتان ( حق است . ) )