مىكرد و اتاق هم از راه ديوار گرم مىشد .
شيخ بهايى خيلى لجش گرفت و عصبانى شد و او را گرفت و به اين ديوار چسباند ! ديوار داغى كه پشتش آتش بود ! دادش به هوا بلند شد :
« سوختم ! » شيخ بهائى با خونسردى مىگفت :
« باور نكن ! خيال مىكنى ! » گفت :
« بابا ! دارم مىميرم ! » مىگفت :
« دروغ است ! كى سوخت ؟ تو ؟ تو كه وجود ندارى ؛ حرف است و حرف ، جزو باد هواست ! » گفت :
« واللَّه ايمان مىآورم ! وِلَم كن ! »
در آيات قرآن داريم افرادى كه اهل جهنّم و دوزخ مىشوند ، قبل از آن كه آنها را در آتش بيندازند ، همان لب جهنّم مىگويند :
الَيْسَ هَذا بِالْحَقِّ ؟
بگو ببينيم اين راست است يا دروغ است ؟
اين هم دروغ است ؟ ! مىگويد :
« نه ! اين راست است . » وقتى گفت : « بلى » « 1 » او را در آتش مىاندازند . بشر چنين حالتى دارد ؛ مىخواهد بگويد نيست .
بنده مىخواهم عرض كنم كه حتى قانون علت و معلول - كه يك پايهى محكم براى عدهاى از فيلسوفان قديم بوده - اگر انسان خدا را نشناسد ، آن هم زير سؤال مىرود كه امروز زير سؤال هم رفته است . همين بحثهاى شك كه در هر چيز شك كردند .
بنابر اين ، اصل و پايهى همهى شناختهاى ديگر ، خداشناسى است .
هامش
( 1 ) - / انعام ، 30 : ( قَالَ الَيْسَ هَذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا ؛ آيا اين حق نيست ؟ ! مىگويند : چرا ، قسم بهپروردگارتان ( حق است . ) )