- خُب ، من به آن دست مىزنم .
مىگويد : « شايد دست من اين ديوار را احساس مىكند ! »
- سرم را به آن مىزنم .
مىگويد : « شايد سر من اين گونه احساس مىكند ! »
- با ذائقه آن را مىچشم .
مىگويد : « ذائقه من يك احساس در درون من است و نمىشود به آن اعتماد كرد . »
به مذهب او و پيروانش ، مذهب تشكيك مىگويند . البته آنها « وجودى » هستند . يعنى مىگويند :
« درست است كه چيزى به نام ديوار در خارج خانه وجود دارد ؛ امّا ما نمىتوانيم بگوييم ديوار همان چيزى است كه ما احساس مىكنيم . شايد ديوار چيزى باشد و من آن را به گونهاى ديگر احساس كنم . » .
سارتر آمد گفت : « اصلًا هيچ چيز نيست ؛ فقط من هستم . »
يكى ديگر آمد و گفت : « تو هم نيستى ! »
شيخ بهايى و مرد سوفسطايى
از شب تا صبح ، شيخ بهايى با آقايى بحث مىكرده كه اصلًا « وجود » ى هست يا « وجود » ى نيست . هر چه شيخ بهايى براى او دليل مىآورد ، او نفى مىكرد و نمىپذيرفت . مىدانيد ، منفىبافى هم خيلى آسان است ! مىگويد :
« نيست ! قبول ندارم ! باور نكن ! » همين جور بگو ! خوب مىگويد ! نزديك صبح رسيد و شيخ بهايى ديد عجب چيزى است اين آقا ! همه چيز را مىگويد نيست .
در قديم وقتى مىخواستند خانهها را گرم كنند ، ديوار را با سنگ يا چيز ديگرى مىپوشاندند و پشتش آتش روشن مىكردند . آتش ديوار را گرم