« اى شيخ ! همسايهى تو بچّهاى دارد كه اگر بزرگ شود ، يكى از خونخوارترين مردمان خواهد شد . اين خنجر را بگير و او را بكش ! » شيخ گفت :
« من چگونه و به چه اجازهاى بچّهى مردم رابكشم ؟ » گفت :
« اين كار تازگى ندارد . در داستان حضرت موسى شنيدهاى كه دوست او ( حضرت خضر ) وقتى فهميد كه بچّهاى در آينده آدم بدى خواهد شد او را كُشت . پس تو هم مىتوانى اين كار را انجام دهى . از طرفى تو مىدانى كه من از اسرار خبر دارم و حتماً درست مىگويم . » شيخ جعفر گفت :
« من پيرو دين پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله هستم و از كس ديگرى نمىتوانم پيروى كنم . حتى اگر تو جبرئيل امين هم باشى ، منْ پيغمبر نيستم ! تو را به عنوان يك مَلك الهى قبول دارم و تا به حال هم حرفهاى درستى برايم گفتهاى ؛ امّا كارى را كه از من مىخواهى ، قتل نفْسِ محترمْ و حرام است . دين پيغمبر چنين اجازهاى را به من نداده است . » آن شخص گفت :
« اگر اين كار را انجام ندهى ، ديگر با تو همراهى نخواهم كرد و تو را از اسرار مردم آگاه نخواهم ساخت . آن وقت ديگر آن مقام و عظمتى را كه تا به حال كسب كردهاى از دست خواهى داد . » شيخ جعفر گفت :
« تو آزاد هستى كه هر كار بكنى ؛ اما در اين مورد نمىتوانم حرف تو را گوش كنم . »
آن شخص رفت و ديگر مقابل چشم شيخ جعفر ظاهر نشد .
از آن پس شيخ جعفر توان پاسخگويى به سؤالهاى مردم و پيدا كردن گمشدهها را نداشت . مردم كمكم از اطراف او پراكنده شدند و شيخ جعفر باز هم همان شيخ تنهاى قبلى شد .
يكى از عالمان آن روستا شيخ را به منزل خود دعوت كرد و پرسيد :
يس اسماى حسناى الهى (فارسى) — صفحة 324
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٣٢٤