« من همان كسى هستم كه هر شب تو را از خواب بيدار مىكردم . خدا مرا براى تو خلق كرده كه بيايم و هر شب تو را براى نماز شب بيدار كنم ! »
مدتى نيز گذشت و بين آن شخص و شيخ جعفر دوستى خوبى برقرار شد ؛ تا اينكه روزى آن شخص به شيخ جعفر گفت :
« اى شيخ ! وظيفه دارم تو را در انجام امر به معروف و نهى از منكر يارى كنم و تو وظيفه دارى در اين روستا امر به معروف و نهى از منكر كنى . »
شيخ جعفر اطاعت كرد و قرار گذاشتند كه كار را شروع كنند . آن شخص كه از اسرار خصوصى مردم باخبر بود ، اخبار را پيش شيخ مىآورد و او را راهنمايى مىكرد . به عنوان نمونه كسى در آن روستا مدتى پيش نسبت به پدرش بىادبى كرده بود . شيخ به درب خانهى او آمد و گفت :
« شما چرا به پدرت اهانت كردهاى ؟ » آن فرد متعجّب شد و گفت :
« هيچ كس از اين ماجرا خبر ندارد . شما از كجا خبر داريد ؟ »
و نمونههاى ديگر كه افراد با زن و بچههاى خود بدرفتارى كرده ؛ يا كارهاى گناه و حرام انجام داده بودند و شيخ جعفر به آنها تذكّر مىداد .
اهل روستا از كارهاى شيخ جعفر تعجّب مىكردند ؛ تا اينكه كمكم شهرت و آوازهى شيخ جعفر در ميان مردم آن چنان شد كه او را از اولياى الهى مىدانستند و براى هر مسألهاى پيش او مىآمدند ؛ بهگونهاى كه حتى براى اشياى گم شدهى خود پيش او مىآمدند و شيخ آنها را راهنمايى كرده و جاى وسيلهى گمشده را به آنان نشان مىداد ؛ البتّه در انجام تمام اين كارها ، صاحب آن صدا - / كه اكنون دوست صميمى شيخ جعفر بود - / به او كمك مىكرد .
مدّتها گذشت تا اينكه روزى آن شخص پيش شيخ جعفر آمده و همراه خود خنجرى داشت . گفت :
يس اسماى حسناى الهى (فارسى) — صفحة 323
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٣٢٣