مىخواندند : رَبّ لَا تَكِلنِى الى نفسى طَرْفَةَ عَينٍ ابداً ؛ « 1 » يعنى خدايا مرا به اندازه يك چشم برهم زدنى به خودم وامگذار .
و اشك بر محاسن شريفشان جارى مىشد سپس امام فرمودند : يونس بن متّى را خداوند يك لحظه به خودش واگذاشت چه كرد و به كجا رسيد ؟
خواهش ما بندگان هم از خداوند اين است كه ما امام صادق عليه السلام يا يونسبن متّى نيستيم ، بندگانى گنهكار هستيم كه بايد با لطف و رحمت خود از ما دستگيرى كنى و در اين طوفانهاى زندگى كشتى نجات ما باشى .
در داستان حضرت يوسف آمده است كه ايشان به آن زندانى نجات يافته گفت : « اذكُرنى عِنْدَ رَبّك » « 2 » مرا نزد سلطان مصر يادآورى كن . و به همين دليل حضرت يوسف چند سال ديگر زندانى كشيد . زندانهايى بود كه درون كوهها كنده مىشد و غذاى زندانيان را هم از آن بالا به پايين مىريختند . اين كيفر سنگين در بارهى كسانى چون يوسف صدّيق انجام شده است ؛ پس ما بايد مواظب خودمان بوده و اميدوار به لطف و كرم خداوند باشيم . شايد همين لطف و رحمت خداوندى است كه گاهى ما انسانها را مغرور مىسازد و برخى اشتباهات و خطاها را انجام مىدهيم .
گويند روزى عرب صحرانشينى را ديدند و اين آيه را برايش خواندند :
يَاأَيُّهَا الإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ « 3 »
اى انسان ، چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته است ؟
صحرانشين در جواب گفت : كَرَمُكَ يَا رَبّ ؛ يعنى كرم خداوند است كه گاه انسان را به اشتباه مىاندازد و گمان مىكند كه خداوند هر گناهى را خواهد بخشيد ؛ لذا دست خود را به گناه آلوده مىكند ؛ امّا خداى متعال در ادامهى
هامش
( 1 ) - / مستدرك الوسائل ، ج 5 ، ص 63 .
( 2 ) - / يوسف ، 42 .
( 3 ) - / انفطار ، 6 .