قسم به اين شهر مقدّس [ مكّه ] كه تو در آن ساكنى .
آن شهرى كه پيغمبر در آن باشد ، ارزش و اعتبار مىيابد و بدان سوگند مىتوان خورد . و آن شهرى كه پيغمبر را از آن بيرون كنند ، ديگر شهر نيست و به قريه بدل مىگردد .
البتّه آنچه گفتيم ، يك احتمال است و قصد تحميل آن را نداريم .
هفتاد سال مقدّمهى يك لحظه امتحان !
در روايات و آيات در اين خصوص كه آيا به پيامبران انطاكيه آسيبى رسيد يا خير ، اشارهاى نشده است . امّا ظاهراً آنان جان به سلامت بردند و كسى كه در اين معركه شهيد شد ، « حبيب » بود كه كَلِمَةُ حَقٍ عِنْدَ امامٍ جائِرٍ « 1 » را به زبان جارى كرد و / بجانش را فدا كرد ، گوارا باد بر او شهد شيرين شهادت ! /
انسان ممكن است هفتاد سال عمر كند ؛ و در « يك لحظه » امتحان شود . در واقع آن هفتاد سال مقدّمه بوده است تا انسان را به نقطهاى برساند كه قرار است يك كلمه به زبان بياورد . اگر آن كلمه را گفت ، عمر سابق هدر نشده و به بار نشسته است . در غير اين صورت انگار هنوز راه نيفتاده است !
كسى كه در مجلس ابنزياد بلند شد و شديداً به ابنزياد پرخاش كرد و گفت : « چه كار دارى مىكنى ؟ » عبداللَّهبن عفيف الغروى - / پيرمرد كور و فرسوده - / بود كه لحظهى امتحانش ، آن روز بود .
يا مردى كه بعد از ماجراى كربلا اوّل آمد در مقابل حضرت امام زينالعابدين ايستاد و آن حرفهاى نامربوط را زد . بعد مؤمن شد و بر يك
هامش
( 1 ) - / سخن حقى كه نزد حاكم ستمگرى گفته شود .