«
كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ
- تحمّل آنچه بدان دعوت مىكنيد بر مشركان دشوار است . » اگر در اين پايان آيه بژرفى بنگريم ميزان رابطهء آن را با پايان آيهء پيشين در مىيابيم و كشف مىكنيم كه به ما نشان مىدهد كه تفاوتهاى اديان آسمانى ناشى از نفوذ فرهنگهاى شرك آلود محيط بر آنها در آنهاست . پس جوهر دين يكى است ولى رسوبات و افكار بيگانهاى كه داخل آن شده هر آينه مخالفت ميان رسالتى را با رسالت ديگر پايه نهاده است ، و اين قاعده حتى بر رسالتى واحد نيز تطبيق مىكند . مثلا قرآن يكى است و تمام آن حقّ است ولى براى چه هر دستهاى از مسلمانان ادّعا مىكند كه همان دسته بتنهايى نماينده و نمودار قرآن است ؟ زيرا برخى از آنها اضافاتى از افكار و فرهنگهاى بيگانهء خود بر آن افزودند ، پس دين برپاى نماند ، و نيز از آن رو كه اين افكار و خواهشها نه تنها ميان دستهاى با دستهء ديگر تفاوت داشت بلكه ميان شخصى با شخص ديگر مخالفت برانگيخت و حتى خود قرآن براى مردم ( از ديدگاههاى مختلف آنها ) مختلف به نظر رسيد . / 301 سپس مبارزهاى بزرگ كه مؤمنان در رويارويى خود با نيروهاى شرك داشتند آنان را به وحدت ميان خود فرا مىخواند تا دشمنان رخنهاى براى نفوذ در صفوف آنان و فاسد كردن آنها از درون نيابند .
در شرايط مبارزه امت به پايدارى و راستروى بيشترى بر راه دين ( و برپا داشتن تمامى دين بى آن كه در اين امر اختلاف كنند ) نياز داشت ، و سبب آن اين بود كه شيطان به آنان وسوسه مىكرد كه از برخى بخشهاى دين صرف نظر و تنازل كنند تا يارانى بيشتر به دست آورند و در اجرا و تطبيق شريعت بر نردبان اولويّتها بالا روند يا پلّه به پلّه پايين آيند ، و اين امر به انحراف در دين منجر مىشد ، بدان گونه كه در تاريخ نزد نصرانيان حاصل شد ، چه ديانت مسيحى پاك و پاكيزه بود ، چون دانايان روحانى اندك بودن پيوستگان بدان ديانت را ديدند تصميم گرفتند از انديشههاى فلسفه كهن رايج در آن روز اقتباس كنند تا مردم ايمان بياورند ، و از ميان چيزهايى كه داخل دين كردند برخى افكار برگرفته از فلسفهء