ابوجهل به آنها گفت : من يك تنه كار شما را سر و سامان مىدهم . از جا برخاست و غمگين پيش وليد رفت . وليد از او پرسيد : برادزاده من ! چه شده است كه غمگينى ؟
ابوجهل در جواب گفت : به علّت آن كه قريش با اين همه بزرگ سالى و ريش سفيدىات بر تو عيب مىگيرند و مىگويند حرف محمد براى تو خيلى زيبا و آراسته جلوه كرده است . وليد از جا برخاست و با ابوجهل به مجلس قوم و قبيله اى خود بازگشت و از آنها پرسيد :
گمان مىكنيد محمد جن زده است ؟ آيا تا به حال ديدهايد كه حالت حمله و دهانكف كردگى به او دست بدهد ؟
گفتند : خدا شاهد است نه .
پرسيد : به نظرتان او كاهن است ؟ مگر چيزى از كهانت از او ديدهايد ؟
گفتند : نه به خدا .
پرسيد : به خيالتان او شاعر است ؟ آيا تا به حال شعرى از او شنيدهايد ؟
گفتند : خدا را گواه مىگيريم كه شعرى از او نشنيدهايم .
پرسيد : مىگوييد او دروغ گو است ؟ تا به حال دروغى از او شنيدهايد ؟
گفتند : اللهم لا . آن هم در مورد كسى كه پيش از نبوتش از شدت راستگويى صادق امين لقب گرفته است !
قريش رو به وليد كردند و از او پرسيدند : پس او چه كاره است ؟
آفاق نيايش (تفسير دعاى كميل) (فارسى) — صفحة 344
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٣٤٤