بنابراين در لابلاى كلام خود استدلالى آورده تا ثابت كند كه آمرزش و رهايى او لازم است . لذا كلام به صورت استفهام انكارى ابطالى مطرح كرده است . استدلال اين است كه دورى از او ممكن نيست و هر كس مدعى آن باشد دروغ مىگويد . پس در حقيقت استفهام براى نفى كلام و اثبات ضد آن به كار برده شده است ؛ علاوه بر آن كه ضد كلام را نيز براى تأكيد آورده و فرموده : «
اتُراكَ مُعَذِّبى بِنارِكَ بعْدَ تَوْحيدَكَ وَ . . . . هَيْهاتَ انْتَ اكْرَمُ مِنْ انْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَه . »
اين گونه دليل آوردن از قبيل استدلالات فلاسفه يا دلايل اصوليون و فقها نيست ، بلكه از قبيل دليل آوردن عارف و عاشق براى معشوق است . اين دليل نظير دليلى است كه در اين بيت آمده :
من عاشقم ، گواه من اين قلب چاك چاك * در دست من ، جز اين سند پاره پاره نيست « 1 »
هدف از تعليل
« حجت آوردن » گاهى براى اثبات ادعا است به طورى كه طرف دعوا به واسطه آن ملزم گردد . اين همان حجتى است كه در فلسفه ، فقه و ساير علوم به كار مىرود .
گاهى هم به معناى چيزى به كار مىرود كه مورد پسند ذوق قرار مىگيرد و على رغم عدم پذيرش عقل ، ذوق آن را مىپذيرد و حربه عقل در چنين مواردى بى نهايت ضعيف مىشود چرا كه :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بى تمكين بود « 2 »
هامش
( 1 ) . ميرزاده عشقى ، ادبيات كلاسيك ، چكامهها و چامهها « بى اعتنايى به فلك » .
( 2 ) . مثنوى معنوى ، دفتر اول « ناليدن ستون حنانه چون براى پيغامبر ( ص ) . . . » بيت 16 .