خيلى تند است . در اين نامه سرزنش مىكند و مىفرمايد : شنيدم كه رفتى در جلسهاى كه فقرا نبودند . يك بىادبى هم كردى و در ميان مردم استخوان را با گوشت گرفتى و گوشتش را خوردى . بعد نصيحتش كردند و فرمودند : من كه مولاى شما و ولى امر مسلمينم ، مىتوانم بهترين غذا را تهيه كنم . از مغز گندم ، غذا تهيه كنم ، از عسل مصفى و امثال اينها مىتوانم غذا آماده كنم اما در زندگى اكتفا كردم به دو قرص نان در شبانهروز و دو دانه خرما . بعد مىفرمايد : شما نمىتوانيد مثل من باشيد ؛ اما به من كمك كنيد و تابع من باشيد و از من سرمشق بگيريد . مقصودم اين جمله است كه مىفرمايد :
هيهات انْ يَغْلِبَني هَوايَ ااقْنَعُ مِنْ نَفْسي بِانْ يُقالَ : هذا اميرُالْمؤمينينَ وَ لا اشارِكُهُم في مَكارِهِ الدَّهْرِ ؟
يعنى كجا نفس اماره مىتواند من را گول بزند كه غذاى خوب بخورم ؟ لباس خوب بپوشم و به همين مقدار قناعت كنم كه به من بگويند آقا اميرالمؤمنين ! اما شريك درد ضعفا ، فقرا و بيچارهها نباشم . من بايد شريك درد مردم باشم .
علىبن جوزى سنى است و مىنويسند كه او مهمان اميرالمؤمنين شد در ماه رمضان و در آن وقتى كه دو ثلث جهان زيردست مبارك ايشان بود . خود او نقل كرده است كه : مقدارى نان و شير براى من آوردند . ناگهان ديدم كه غذاى مخصوصى براى اميرالمؤمنين آوردند كه داخل هميانى بود . هميان را طورى بسته بود كه مهر داشت . در هميان كه گشوده شد ، ديدم كه مقدارى نان خشك داخل آن است . ظاهراً خودشان آن نان را تهيه مىكردند . همه چير را خودشان تهيه مىكردند ، يعنى گندمش را خودشان تهيه كرده و پختش را خودشان انجام مىدادند و آن را خشك مىكردند و توى هميان مىريختند . موقع افطار يك قدرى آب آوردند . اميرالمؤمنين مرتب آن را خيس مىكردند . شكستنش
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 84
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٨٤