جوانى ماجرايى را برايم نقل كرد . او مىگفت : زمان طاغوت سوار هواپيما شدم تا از تهران به بغداد و بعد به زيارت كربلا بروم . وقتى مىخواستم سوار شوم ، آية الكرسى خواندم و دميدم به خودم و هواپيما . هواپيما آمد تا بغداد و ناگهان زنگ خطر زده شد و فهميديم كه چرخهاى هواپيما باز نمىشود و نمىتوانيم بنشينيم . همه وحشت كردند . مدتى كوتاه گذشت و خبر دادند كه با تهران تماس گرفتهايم كه برگرديم تهران و چارهاى غير از اين نبود ؛ چون بايد بنزين هواپيما كاملًا مىسوخت و تمام مىشد و بعد هواپيما به زمين مىنشست يا اينكه در همان آسمان بغداد اين كار را بكنيم و هواپيما بنا كرد به دور زدن براى اينكه بنزينش تمام شود . در ميان ترس و اضطراب مسافران ، مثل اينكه اتفاقى نيفتاده است خونسرد بودم ، چون پناه به قرآن و خدا برده بودم . كسى كه پهلوى من نشسته بود ، خيال كرد من كر هستم . گفت : آقا شما كر هستى ؟ ! گفتم : نه . گفت : نشنيدى چه خبر است ؟ الآن همهء ما سقوط مىكنيم . گفتم : چرا شنيدم . اما من وقتى هواپيما بلند شد ، آية الكرسى خواندم و بعد هم گفتم خدايا به اميد تو .
هواپيما داشت بالاى فرودگاه بغداد دور مىزد و ما مىديديم كه آمبولانسها آمادهاند تا زخمى ببرند . تا چشم مسافران به آمبولانسها افتاد ، خودشان را بدتر باختند . وقتى ديدند من خيلى خونسرد نشستهام ، مىآمدند و وصيتشان را به من مىكردند كه خانهء ما كجاى تهران است . وقتى پيش بازماندههاى ما رفتى ، بگو چه كنند ! ناگهان زنگ خطر زده شد و گفتند كمربندها را ببنديد . آنها حتى نمىتوانستند كمربندها را ببندند . من بلند شدم و كمربند تعدادى از آنها را بستم و خودم هم كمربندم را بستم و نشستم به اميد خدا .
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 237
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٣٧