حَيَّا
« 1 » من بندهء خدايم و كتاب دارم و وصيت شدم كه نماز را زنده كنم . من كسى هستم كه بايد به نماز وصيت كنم وعدهاى را بگذارم كه به نماز مردم رسيدگى كنند .
به هر حال ، لقمان ديد كه اربابش خيلى احمق است ؛ از يك طرف دلش مىخواهد بهشت برود و آرزوى بهشت مىكند ، اما از طرف ديگر هم نماز نمىخواند . معلوم است آدمى كه نماز نمىخواند ، جايش وسط جهنم است .
حالا هر چه خدا خدا كند و ده روز محرم كه هيچ ؛ بلكه يك سال محرم را هم سينه بزند ، اما نماز نخواند ، جايش وسط جهنم است . اگر يك ماه رمضان روزه بگيرد و همهء سال را خدمت به خلق خدا كند ، اما نماز نخواند ، جاى او وسط جهنم است . هيچكس هم اعتنا به او ندارد ؛ يعنى خيال نكند كه امام حسين ( ع ) در روز قيامت شفاعتش را مىكند ، نه اين طور نيست . امام حسين ، دشمنش است . خيال نكند كه حضرت زهرا ( س ) شفاعتش را مىكند ، نه ، حضرت زهرا ( س ) دشمن اوست .
لقمان براى اينكه او را از خواب غفلت بيدار كند ، در نيمههاى شب او را بيدار كرده گفت : آقا الآن وقتى است كه بهشت براى تو مهيا شده است ؛ در دل شب بايد بهشت را خريد و خدا را راضى كرد . برخيز و راز و نياز كن و رابطهء با خدا و آخرتت را اصلاح كن . البته آن مرد ، آدم بداخلاقى نبود ، يا اينكه لقمان را خيلى دوست داشت و بدون اينكه ناراحت شود ، گفت : بگذار بخوابم و خوابيد .
اذان صبح ، لقمان دوباره سراغ او آمد و گفت : بيدار شو براى خواندن نماز
هامش
( 1 ) - مريم / 30 و 31 .