را داد . شب هارون خواب ديد كه يك قصر مفصلى براى زبيده ساختهاند گفت : اين قصر مال كى است ؟ گفتند اين قصر را زبيده امروز از بهلول خريده است . از خواب بيدار شد زبيده را بيدار كرد و گفت كه چه خبر ؟ اين قصر چيه ؟ قضيه را به او گفت بله ، گفت چقدر گفت به همه سلطنتت . گفت خانهات را به او به هزار درهم دادى چرا اينقدر گرانش كردى گفت براى اينكه آن نديده خريد تو مىخواهى ديده بخرى و تو اگر مىخواهى راستى آن قصر مال تو شود بايد همهء سلطنت خود را بدهى ، اگر همه خلافتت را به موسى بن جعفر ( ع ) بدهى آن قصر مال تو مىشود . از اين چيزها مرادم اينجاست . هارون آمد رد شود گفت بهلول ، بهلول پا شد ايستاد گفت : چه مىگوئى هارون ، هارون گفت : نمىشناسى من كيم ؟ گفت : چرا گفت : آيا بهلول حاجتى دارى ، حاجتت را برآورم گفت : كه حاجت دارم اما مربوط به تو نيست من مىخواهم بنده خدا باشم . من مىخواهم بهشت بروم . گفت خوب اينكه دست من نيست گفت خوب دست تو نيست كه هيچ . گفت : مىخواهى مواجبى برايت قرار بدهم . يك شهريه قرار بدهم شهريه ماهانه ، گفت من و تو هر دو بندهءخدا هستيم .
اخلاق در توحيد (فارسى) — صفحة 91
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٩١