تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در توحيد (فارسى) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
چرا تو به من شهريه بدهى ، همين‌طور آن خدايى كه به تو شهريه مىدهد . آن خدا به من هم شهريه مىدهد آن خدايى كه تو را به خودت باز نمىگذارد . آن خدا مرا را هم بخودم باز نمىگذارد . چيزى كه به فكرش نيستم روزىام است . يك طلبه‌اى با رمل و اسطر لاب مىخواست امام زمان را پيدا كند ، در كربلا بود رمل و اسطر لابش نشان داد اينكه رمل و اسطرلاب و جفر ، يك علمى است واقعيت دارد گرچه اين علم واقعيت دارد اما ناقص يعنى اينطور نيست كه آن كسانى كه عالم به اين علم باشند تسلط به اين علم داشته باشند بلكه ناقص است اما واقعيت دارد . او از حجره آمد به طرف صحن مطهر ابىعبداله الحسين ( ع ) ؛ يك وقت ديد يك آقا آمد به اين طلبه گفت آقا يك كارى بكن مثل اين بساط اندازه ، خودم بيايم نمىخواهد با رمل و اسطرلاب پيدام كنى آن وقت طلبه آمد و به نزد بساط انداز ديد يك آدم مقدسى است كه نشسته و مشغول است قفلى ، كليدى حوائج مردم را مىفروشد . از صبح تا ظهر پهلوى او نشست ببيند چه مىكند ديد كسب حلال مىكند ديد انصاف دارد گرانفروشى نمىكند ديد دروغ نمىگويد ، تقلب ندارد دورويى ندارد ، حقه‌بازى ندارد و آننجا ماند تا ظهر ؛ بچه دخترى آمد گفت باباجان براى ناهارمان پولى بده و او داد