سرانجام جنگ تمام شد و پيامبر اكرم به مدينه مراجعت فرمودند . وقتى سرگذشت اين جوان را براى آن حضرت بيان كردند ، رسول گراى اسلام فرمودند : ديگر توبهاش قبول شده ، برويد و او را به مدينه برگردانيد . هنگام بازگشت با اينكه جوان از قبول شدن توبهاش خشنود بود ، لكن شدت شرمندگى و اينكه چگونه با اين حال به صورت پيامبراكرم نگاه كند ، او را آزار مىداد و چه بسا كه از خدا طلب مرگ مىنمود . تا اينكه به محضر پيامبر رسيد ، اتفاقاً آن حضرت سوره ى تكاثر را شروع كردند ، وقتى كلام ايشان به اينجا رسيد كه :
كَلّا لَو تَعْلَموُنَ عِلمَ اليَقينِ ، لَتَرَوُنَّ الجَحيمُ
« 1 » « چنان نيست كه شما خيال مىكنيد اگر شما علماليقين ( به آخرت ) داشتيد ( افزونطلبى شما را از خدا غافل نمىكرد ) . قطعاً شما جهنم را خواهيد ديد » .
ناگهان اين جوان آهى كشيد و صيحهاى زد و نقش بر زمين شد . وقتى به كنارش آمدند ، ديدند كه از شدت ناراحتى و شرمندگى ، جان داده است .
آرى ، اين ايمانها يافت نمى شود مگر بواسطه ايمان قلبى و به وسيله ارتباط با خدا ، نماز اول وقت ، روزه ، تقيد به فرائض الهى ، پايدارى در مقابل وسوسههاى شيطان ، گرهگشايى و خدمت به مردم ، توسل به اهلبيت ( ع ) و . . . و شما جوانان سزاوارترين مردم به داشتن ايمان عقلى و ايمان قلبى هستيد .
هامش
( 1 ) - سوره ى تكاثر / 5 و 6 .