يكى از اين افراد ، وليدبنمغيره است كه در فصاحت و بلاغت ، در حد عالى و به اصطلاح ، گل سرسبد عرب در اين فنون است به نحوى كه او را « ريحانة العرب » ناميدهاند . او يك روز به مسجدالحرام آمد و به قرآنى كه پيامبر تلاوت مىكردند ، گوش سپرد . جاذبه ى قرآن به اندازهاى او را مجذوب خود كرد كه به ميان جمع رفقايش رفت و يك جمله درباره ى قرآن گفت . اين جمله كه از نظر فصاحت و بلاغت ، سطح بسيار بالايى هم دارد ، اين است :
انَّ لَهُ لَحلاوَة وَانَّ لَه لطراوة وَانَّ اعلاهُ لَمُثمر وَ انَّ اسفَلُهُ لَمُغدِقٌ وَ انَّهُ لَيعلوا و ما يُعلي « 1 » « اين قرآن شيرينى خاصى دارد ، گيرايى و طراوت ويژهاى دارد . اين قرآن درخت تنومندى را ماند كه شاخههايش بسيار باروراست ، ميوههايى شيرين دارد ، ريشهاش در زمين استوار گشته و اين كلامى است كه بالاتر از آن نمىتوان آورد » .
آنگاه تصميم گرفت كه مسلمان شود . ابوجهل كه اين انعطافپذيرى را در او ديد ، به قدرى ملامتش كرد و از ارزشهاى جاهليت بر او خواند تا خوديت ، منيت و تكبرش تحريك و دوباره ى لجاجت و عنادش برانگيخته شد .
تا اينجاى كار يك بدبختى و سقوط ، اما كسى كه لجوج و در پذيرش حق سرسخت است ، به اين هم اكتفا و بسنده نمىكند و دست به كار وحشتناك توجيهگرى مىزند و انحراف و پستى را به حد كمال مىرساند .
وليدبنمغيره دو مرتبه جلسهاى ترتيب داد و اين موضوع را با رفقايش پيش كشيد كه پس چه كنيم تا پيامبر و اين قرآنى را كه به حق معجزه است و نمىشود آن را منكر شد ، از صحنه بيرون كنيم .
به دوستانش گفت : آيا مىشود كه او را دروغگو بناميم ؟
همه گفتند : نه ، چنين چيزى ممكن نيست ، زيرا او چهل سال است كه با صداقت
هامش
( 1 ) - مجمعالبيان / ج 10 ، ص 387 .