بر اين بود كه هر وقت مىخواست به كسى جايزهاى بدهد ، با دست خودش مىنوشت ، لذا نامهاى نوشته و داخل پاكت گذاشته و به كاسب داد ، كه در ان به جلاد نوشته بود : به محض رسيدن نامه ، حامل آن را كشته و پوستش را از كاه پر كن و براى من بفرست . كب خيال كرد كه حاكم
برايش جايزهاى نوشته ، با خوشحالى بيرون آمدو در اين حال آن سعايت كننده و حسود بيرون در كاخ ايستاده بود و هر لحظه منتظر بود كه حاكم حكم قتل كاسب را صادر كند . وقتى كاسب را ديد كه خوشحال است پرسيد چه شده ؟ كاسب جواب داد : اتفاقاً حاكم امروز برايم جايزهاى نوشت و . . حسود بدبخت خيال كرد كه حتماً جايزه مهمى است ، گفت : جايزهات را نديده مىخرم مثلًا به ده هزار تومان ، كاسب حاضر نشد بفروشد و گفت : جايزه من است ! نمىفروشم حسود قيمت را بالا برد تا اين كه كاسى را راضى كرد كه بفروشد ، لذا پاكتنامه را گرفت و رفت و از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد و تصور مىكرد كه جايزه با ارزشى را از چنگ كاسب درآورده و سود فراوان كرده است . وقتى نزد جلاد رسيد نامه را داد و جلاد آن را باز كرده و خواند : ديد كه در آن نوشته است : « سر حامل نامه را بريده و پوستش را كنده و پر از كاه كن و نزد من بفرست » .
مرد حسود وقتى از محتواى نامه آگاه گشت فريادش بلند شد كه : نامه مال من نيست ، ف ردى كه باشد كشته شود من نيستم و . . اما آنچه به جايى نرسيد فرياد بود !
روز بعد طبق معمول كاسب به دربار آمده همان سخن هر روز را تكرار كرد . حاكم تعجب كرد كه اين كاسب بايد با پوست پراز كاه نزد من مىآمد ، قضيه از چه قرار است ؟ پرسيد نامه را چه كردى ؟
اخلاق در اداره (فارسى) — صفحة 62
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٦٢