مرحوم شهيد ثانى ( ره ) در منيه المريد اين روايات را آورده وقضيهاى هم برايش نقل مىكند و مىفرمايد : كاسبى بود سادهلوح كه هر گاه حاكم وقت از رو به روى مغازهاش مىگذشت ، او مىآمد و در مقابل حاكم مىايستاد ومىگفت : « احسن الى من اساء اليك ؛ فان المسىء يجزيه اساءته » « 1 » و يان سخن از آن جا كه از دل برمىخاست بر دل مىنشست و بر حاكم تاثيرمىگذاشت . تا اين كه روزى همين كاسب مقامى در حكومت پيدا كرد و بعد از آن به طور آزاد و بدون ممانعت نزد حاكم مىآمد و همين جمله را برايش مىخواند . اينجا بود كه حسادت اطرافيان چاپلوس و حسود برانگيخته شد و گفتند : اين كاسب چرا بايد نزد حاكم اين همه قرب و منزلت داشته باشدو . . .
سرانجام يكى زا آنان نزد حاكم رفت و سعايت و وسوسه را آغاز كرد و به حاكم گفت : اين كاسب كه اين همه مورد لطف وعنايت تو است سر كوچهها مىنشيند و از توعيبجويى مىكند و مىگويد : دهان حاكم بوى بد مىدهد و . . از نزد حاكم كه بيرون آمد ، نزد كاسب رفت و او را به ميهمانى دعوت كرد و آن روز مقدارى سير داخل غذا ريخت و به كاسب داد . كاسب هم به خاطر خوردن سير از رفتن به خدمت حاكم منصرف شد ، اما آن مرد حسود ترغيب و تشويقش كرد كه : رفتنت مانعى ندارد ، برو منتهى نزديك حاكم نايست و از دور با او سخن بگو ، كاسب سادهلوح پيشنهاد او را پذيرفت و رفت ، با مقدارى فاصله از حاكم ايستاد و گفت : « احسن الى من اساء اليك . . . » حاكم كه از دست كاسب عصبانى بود گفت : بيا نزديكتر ، كاسب جلو رفت ، اما دستش را جلوى دهانش گرفت ، و اين جا بود كه حاكم در مورد حرفهاى حسود به يقين رسيد . رسم حاكم
هامش
( 1 ) - همان ، ج 75 ، ص 283 .