پيغمبر از خانه بيرون آمد ، سنگ بارانش كنند و به آنان سفارش كرده بودند كه سنگ را به جاهاى حساس آن حضرت نزنند كه كشته شود ، چون اگر پيغمبر كشته مىشد اختلاف بين قريش و ساير طوائف عرب به وجود مىآمد . مىخواستند ايشان را زجركش كنند ، لذا سنگها را به ساق پاى آن بزرگوار مىزدند . « 1 » پيامبر گاهى به خانه برمىگشت تا از سنگ باران در امان بماند . خديجه ، يگانه زن ياور اسلام ، پيامبر را داخل اتاق مىبرد و خود را سپر آن حضرت مىنمود و فرياد مىزد : « خانه را سنگ باران نكنيد ، پاهاى پيامبر زخم است و از آن خون جارى است و . . . »
پيامبر مأيوس و خسته نمىشود ، هنوز آفتاب در نيامده براى انجام رسالت به پا مىخاست ، همسرش مىپرسيد يا رسول الله ! كجا مىروى ؟ مىفرمود : اسلام غريب است ، اين ها بىچارهاند و در جهل و نادانى به سر مىبرند ، بايد هدايت شوند . براى چندمين بار جهت انجام ماموريت به پا مىخاست ، اما قريش همچنان پاسخش ر ابا سنگ و استخوانهاى شكسته مىدادند . گاهى به كوه پناهنده مىشد ، به خديجه خبر مىدادند كه پيامبر به كوه حرا رفت و . . . .
على ( ع ) مىفرمايد : با حضرت خديجه مقدارى زاد و توشه بر مىداشتيم ، زيرا اين سنگ و آن بوته و . . . به جست و جوى پيامبر مىپرداختيم ، سرانجام پيامبر را زير سنگ ، بوته و يادر غارى پيدا مىكرديم و مىديديم كه خون از ساق پاى پيامبر مىريزد و با آن حالش زمزمه مىكند :
اللهم اهد قومي ؛ فانهم لا يعلمون ؛ « 2 »
هامش
( 1 ) - ابن هشام ، السيره النبويه ، ج 1 ، ص 25 ؛ ابن اثير ، الكامل في التاريخ ، ج 2 ، ص 47 .
( 2 ) - ابن اثير ، همان ، ص 47 .