سپس يوسف خطاب به آن كه به عنوان ساقى نزد شاه مىرفت ، گفت : « واذكرني عند ربك » « 1 » به ياد من هم باش ؛ نزد شاه بگو كه يك بىگناهى در زندان است ، به او هم توجهى كن و . .
به فرموده قرآن آن شخص رفت و فراموش كرد كه از يوسف هم چيزى بگويد ، تا اين كه بعد از چند سال به يادش آمد .
روزى جبرئيل نزد يوسف آمد خطاب به او فرمود :
چه كسى تو را از چاه نجات داد ؟ چه كسى از دست برادرانت خلاص نمود ؟ چه كسى از دام زليخا رهايىات بخشيد ؟
هر چه جبرئيل پرسيد ، يوسف جوابى داد : « خداوند متعال » . در آخر جبرئيل پرسيد : چرا به آن شخص گفتى : « واذكرنى عند ربك » و از خدا كمك نخواستى و به او پناه نبردى ؟ يوسف از اين كارش توبه كرد - البته يوسف هميشه در حال توبه بود ، انابه و ناله داشت و براى اين كارش چندين سال ( حدود هشت سال ) ديگر در زندان باقى ماند . چرا ؟ مگر يوسف چه جرمى مرتكب شده بود ؟ ! من و شما كه بالاتر از آن را روزى چندين مرتبه مرتكب مىشويم و اين گونه خطاها برايمان بسيار عادى است . نكته همان است كه چنين عملى از مقام شامخ يوسف دور و بعيد است .
حضرت زكريا : وى تلاش فراوانى كرد تاقومش را هدايت كند اما نتيجهاى نگرفت ، و كارش به جايى رسيد كه او را تعجب كردند تا به قتل برسانند ، در حال فرار بود ، ديد چيزى نمانده است كه به دست قومش گرفتار شود ، خطاب به درخت سيبى كه در پيش رويش بود گفت : « به فريادم
برس » ! درخت به امر خداوند باز شد و زكريا رفت لاى تنه آن درخت و مردم نتوانستند پيدايش كنند ، از سوى خداوند خطاب شد :
هامش
( 1 ) - همان ، آيه 42 .