دم گرفتند . اين صوفيها گاهى اوقات يك دمهايى دارند كه در ضمن هو كشيدن جملات و شعرهايى هم زمزمه مىكنند مولوى مىگويد ، شعرى را كه اينها مىخوانند و مصرعى كه تكرار مىشد اين بود : « خر برفت و خر برفت و خر برفت »
در حقيقت يعنى اين سورى را كه درست كرديم . و اين سفرهاى كه بر سر آن نشستهايم از آن خر است و آن خر هم رفت .
صاحب خر هم كه از موضوع اطلاع نداشت ، همراه ديگران بلكه بهتر از همه مىگفت : خر برفت و خر برفت و خر برفت . « 1 » سور تمام شد ، دم گرفتنها هم تمام شد ، از جا برخاستند و آماده رفتن شدند ، درويش وقتى آمد سوار الاغش شود و برود ، ديد الاغش نيست . به خادم گفت ، الاغ ما چه شد ؟
گفت : خوب آن را فروختند ، شامى را كه امشب ميل فرموديد از پول فروش همين الاغ تهيه شده بود .
درويش گفت : چه الاغى ؟ چه فروشى ؟ چه شامى ؟ من از هيچ چيز خبر ندارم !
گفت : چطور خبر ندارى ؟ پس چرا دم گرفته بودى كه ، خر برفت و خربرفت و خر برفت . اتفاقاً تو داغتر و پرحرارتتر از همه اين جمله را تكرار مىكردى !
درويش بيچاره كه تازه متوجه قضيه شده بود ، آهى كشيد و گفت :
خلق را تقليدشان بر باد داد * اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
انصافاً مثال جالبى است ، بعضى وقتها انسان بطور ناخودآگاه در موقعيتى قرار مىگيرد كه از روى تقليد زبان گوياى عدهاى مىشود و اصلًا از خود نمىپرسد : چه مىگويم ، چرا مىگويم و . . . ؟ !
« فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ احْسَنَهُ اولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللهُ وَاولئِكَ هُمُ اولوُ الالْبابِ »
هامش
( 1 ) - خر برفت و خر برفت آغاز كرد زين حرارت جمله را انباز كرد
زين حرارت پاى كوبان تا سحر كف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر
از ره تقليد آن صوفى همين خر برفت آغاز كرد اندر حنين