حقيقتش چطور است ؟ راستى بوقى دارد يا چيزى شبيه به آن ؟ يا ممكن است چيز ديگرى باشد . آنچه از قرآن و روايات بدست مىآيد ، اين است ، ولى حقيقتش براى ما قابل درك نيست .
مباحث آينده هم همينطور است ، اگر كسى بخواهد بفهمد كه حورالعين يعنى چه ؟ نمىشود . حورالعينى كه اگر پيراهنش در دنيا بيايد همين يك پيراهن دنيا را روشن مىكند ، از بوى عطر او همه مبهوت مىشوند و اگر هفتاد حوله روى ساق پايش بياندازند ، باز هم درخشندگى آن چشم را خيره مىكند « 1 » . حالا اين حورالعين چيست ؟ انشاءالله به آنجا مىرويد و مىبينيد .
حورالعينى كه يك معانقهاش پانصد سال طول مىكشد . خوبىاش هم به قول اهلبيت ( ع ) اين است « لا يُملها وَ لا تُمِلْهُ » « 2 » نه حوريه خسته مىشود و نه آن مؤمن .
هامش
( 1 ) - قُلتُ جُعْلِتُ فِداكَ مِنْ اى شيى خَلَقْنَ الحُورَ العينِ ؟ قالَ : مِنَ الجنَّة وَ يرى مُخُّ ساقَيها مِنْ وَراءِ سَبْعينَ حُلَّة ( تفسير قمى صفحه 438 ) . ابىبصير گويد خدمت حضرت امام صادق ( ع ) عرض كردم فدايتان شوم حورالعين از چه خلق شدهاند ؟ فرمودهاند از بهشت و دو ساق پاى او از پشت هفتاد حله ديده مىشود . در روايتى ديگر است كه همين بيان را فرمودهاند و تشبيه فرمودهاند به آب زلالى كه درون آن نيزه و گرهاش پيداست و روايتى ديگر از پيامبراكرم ( ص ) نيز رسيده است . ( « الاختصاص » ص 356 - 345 « الاحتجاج » ص 192 ) .
( 2 ) - عَنْ ابى جَعْفَرِ ( ع ) قالَ : قالَ رَسُولُ الله صَلَّى الله عَلَيهِ وَ الِهِ و سَلَّمَ وَ ذَكَرَ حَديثاً طَويلًا يذكَرُ فيهِ حال المؤمن اذا دَخَلَ الجَنَّة : فَزَوَّجَتَهُ الحُوراءِ العَيناء قالَ : فَتَخْرُجَ عَلَيهِ زَوْجتهُ الحُوراءِ مِنْ خِيمتِها تَمشى مُقْبِلَة عَلَيها سَبْعُونَ حُلَّة مَنْسُوجَة بِالياقُوتِ وَ اللُؤلُوءِ وَ الَّزَبْرجَدِ صُبِغْنَ بِمِشكٍ وَ عَنْبَرٍ وَ عَلى رَاسِها تاجُ الكَرامَة فَاذا دَنَتْ مِنْ وَلى الله وَ هَمَّ يقُومُ الَيها شوقاً تَقُولُ لَهُ : يا وَلى الله لَيسَ هذا يوْمُ تَعَبٍ وَ لا نَصَب ، انَآ لَكَ و انْتَ لى ، فُيعْتَنِقانِ قَدْرَ خَمْسُ مِأة عامٍ مِنْ اعْوامِ الدُّنْيا لا يمِلُّها وَ لا تُمِلْهُ ( تفسير قمى ص 577 - 575 ) . حضرت امام محمدباقر ( ع ) فرمودند : رسول خدا صلواتالله عليه طى گفتارى طولانى حال مؤمن را وقتى داخل بهشت مىشود چنين بيان فرمودند : پس با آن ولى خدا حورالعين ازدواج مىكند تا اين كه فرمودند همسرش حوريه از خيمه بيرون مىآيد در حالى كه به طرف اين دوست خدا حركت مىكند در حالى كه هفتاد حله بافته شده از ياقوت و لؤلؤ و زبرجد كه به مشك و عنبر رنگآميزى شده به تن دارد و بر سر او تاج كرامت است وقتى نزديك به ولى خدا شد و او هم نزد حوريه با شوق فراوان ايستاد ، حوريه گويد : اى ولى خدا امروز روز خستگى و ملال نيست تو براى من هستى و من براى تو . پس معانقه مىكنند كه به اندازه پانصدسال از سالهاى دنيا طول مىكشد . نه حوريه از او رنجيده مىشود و نه او از حوريه به ملال مىآيد .