وحدت تشريعى بدن ( جامعه ) در عين اختلاف
حالا همين موضوع را از نظر تشريع بررسى مىكنيم . وظيفه اين چشم و اين پا چيست ؟ مثلًا اگر تيغى جلوى پا قرار گرفته باشد ، چشم بگويد : به من چه ؟ و نخواهد آن را ببيند ، تيغ در پا مىرود و در آنجا مىماند . وقتى كه تيغ در پا ماند ، زجر مىكشد ، يك وقت هم فلج مىشود و همه چيز را فلج مىكند . چشم درد بگيرد ، بايد به دكتر مراجعه كرد . پا بگويد : به من چه ؟ خودت به دكتر برو . در اين صورت ممكن است چشم كور شود و وقتى كه چشم كور شد به پا هم ضرر مىرسد . دست درد مىگيرد ، چشم و پا بگويند : به ما چه ؟ بسيار خوب ، فردا هم كه پا يا چشم درد بگيرد ، دست مىگويد : به من چه ؟ و خواه ناخواه اين بدن فلج مىشود . چه خوش گفت سعدى شيراز :
بنىآدم اعضاى يكديگرند * كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى
نتيجه بحث
جامعه هم مثل يك بدن است ، اگر همه بخواهند در يك سطح باشد ، مثل اين است كه يك بدن همهاش ، سر يا پا يا تنه باشد . اين كه نمىشود ، اختلافى بايد باشد . آيا اين اختلاف رفعت مىآورد ؟ خير . البته رفعت نسبى مىآورد ، زارع از تاجر ، كارگر و كارمند و دكتر و مهندس و عالم بالاتر است ، چرا ؟ زيرا اگر زارع نباشد ، چرخ جامعه نمىگردد و موادغذايى افراد تهيه نمىشود . پس از اين جهت زارع يك رفعت دارد . از آن طرف ، عالم ، متخصص ، دانشگاهى ، دبيرستانى هم يك رفعت به زارع دارند . آن چيست ؟ اين است كه اگر اينها هم نباشند ، اگر در جامعه همه زارع يا همه كاسب باشند ، جامعه كامل نيست بلكه همه طبقات بايد باشند و هر كدام از اينها يك رفعتى بر ديگرى دارند كه اسم آن را امتياز نسبى مىگذاريم كه تكوينى است .
از طرف ديگر اين جامعه ، همه طبقاتش ، وظيفهاى هم دارند و بايد به اين وظيفه عمل كنند . به زارع مىگويند وظيفه تو اين است كه به فكر كاسب ، عالم و متخصص باشى ، از آن طرف هم مىگويند : اى نابغه به فكر زارع باش . همه و همه به فكر يكديگر