تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف اسلام در سوره يس (فارسى) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
بعد از حلقوم دوستان انقلابى اين شايعه را پخش مىكنيم . شخصيت كسى را مىكوبيم و سپس دور هم مىنشينيم و مىگوييم به‌به چه خوب شد ، دلم را خنك كرد . قرآن مىگويد : آه چه بد شد ، پدر خود و انقلاب و انقلابها را در آوردى . اما تو مىگويى چه عالى شد ! چرا ؟ زيرا هنوز خود را نساخته‌اى وخيال مىكنى فقط قوم ثمود است كه خود ساخته نيست . نه ، قوم شعيب هم همينطور بودند ، قوم موسى ( ع ) و عيسى ( ع ) هم همينطور . درامت پيامبراكرم ( ص ) با آن جذابيت هم ، چنين افراد خودرو و هرزه و ناپاك دلانى بودند كه آن جذابيت الهى حضرت در دل ناپاكشان جا نمىگرفت اما در مقابل ، كسانى هم بودند كه دلى پاك داشتند و تحت همين جذابيت متأثر مىشدند . مثلًا عربى خدمت حضرت مىآمد ، دو سه آيه از قرآن بيشتر نشنيده بود كه ايمان مىآورد و از اين قبيل افراد زياد بودند . كسى بود كه از او پرسيدند : برادر عرب چند تا خدا مىپرستى ؟ گفت : يازده تا . گفتند آخر حيف نيست كه انسان يك بيگانه‌اى آن هم مانند چوب خرما را براى خدا شريك قرار دهد ؟ همين چند كلمه اثر كرد و همانجا گفت : « اشْهَدُ انْ لا الهَ الّا الله » يكى هم مثل عمروعاص است ، وقتى مسلمين در برابر اذيت و آزار قريش مجبور شدند به حبشه مهاجرت كنند ، پادشاه حبشه جلسه‌اى براى اينها تربيت داد . به جعفر برادر اميرالمؤمنين ( ع ) گفت : پيامبر شما چه مىگويد ؟ جواب داد : او ادعاى نبوت دارد ، او پيامبر است و اين هم معجزه‌اش ، گوش كنيد و آن وقت شروع به خواندن سوره « مريم » كرد ، بيست و پنج آيه كه خواند ، جذابيت قرآن ، پادشاه حبشه را جذب كرد و از شوق مثل باران گريست « 1 » . اما
هامش
( 1 ) - اولين هجرتى كه براى مسلمين رخ داد . اين بود كه در ماه رجب سال پنجم از مبعث رسول‌الله ( ص ) به امر آن حضرت 82 نفر از مسلمين ( غير از زنان و بچه‌ها ) به رهبرى حضرت جعفرطيار ، برادر اميرالمؤمنين ( ع ) به سوى حبشه حركت كردند . وقتى قريش از هجرت مسلمين مطلع شدند عمروعاص را با هدايايى به سوى پادشاه حبشه فرستادند كه مبادا مسلمين را پناه دهد و تحت تأثير مسلمانان قرار گيرد . وقتى عمروعاص به دربار حبشه رسيد گفت : پادشاها ! اين گروه ، مخالفت دين ما مىكند و معبودهاى ما را بد مىگويند و اينك به سوى شما آمده‌اند ، آنهارا برگردانيد ، نجاشى هم مىكنند و معبودهاى ما را بد مىگويند و اينك به سوى شما آمده‌اند ، آنها را برگردانيد ، نجاشى هم حضرت جعفر را براى پاسخگويى خواست . ايشان فرمود : از اينها بپرس آيا ما بندهء اينها هستيم ؟ عمروعاص گفت : نه ، بلكه آزاديد . جعفر گفت : از آنها بپرسيد آيا از ما طلبى دارند تا ادا كنيم ؟ گفت : نه . جعفر پرسيد : آيا خونى بنا حق از آنها ريخته‌ايم كه بخواهند خون خويش را طلب كنند . گفت : خير . فرمود : پس از ما چه مىخواهيد ؟ آزارمان داديد و از وطن بيرونمان كرديد . اى پادشاه ! خداوند پيامبرى را در بين ما برانگيخت كه ما را امر فرمود بت‌ها را دور اندازيم و براى بت‌ها قربانى نكنيم و امر به نماز و زكوةو عدل و احسان و مراعات حق خويشان كرد و از بدىها و زشتىها و گناهان ما را بر حذر داشت . نجاشى گفت : حضرت عيسى ( ع ) را هم خداوند به همين امور برانگيخت . بگوئيد ببينم ، آيا از آنچه بر پيامبرتان نازل شده چيزى حفظ هستى ؟ جعفر فرمود : بلى و سورهء مريم را تلاوت فرمود تا به اين آيه شريفه رسيد وَ هُزّى الَيكِ بِجِذْعِ النَّخْلَة تُساقِطُ عَلَيكِ رُطباً جَنياً ( آيه 25 سوره مريم ) نجاشى سخت گريست و گفت : هذا و الله هوالحق به خدا قسم حق همين است عمروعاص گفت : اين مخالف ما است او را به ما برگردان . نجاشى ناراحت شد و با دست بسر عمرو كوبيد و گفت ساكت باش اگر بهايشان حرف زشتى بزنى من مىدانم و تو . سپس رو به اطرافيان كرد و گفت هديه‌اش را برگردانيد ! ! و دستور داد از مسلمين پذيرايى و نگهدارى شود . و به جعفربن‌ابيطالب گفت شما ايمن هستيد و عمروعاص بازگشت . وقتى مهاجرين با هفتاد نفر ديگر از حبشه بازگشتند و خدمت پيامبراكرم رسيدند ، آن حضرت تمام سوره يس را تلاوت فرمود و از جذبه آن كلام الهى هم گريستند و سپس ايمان آوردند . در مراجعت به حبشه آنچه ديده بودند براى نجاشى نقل كردند و او هم مسلمان شد . مجمع‌آلبيان ، ج 3 ، ص 233 - 234 ، بحارالانوار ج 18 ، ص 410 - 416 ) .