هامش
آن كه خلافت به او منتهى گشت به منظور ردّ بر كسى كه در خلافت با او معارضه و منازعه مىنمود ، و خموشى و بلا جواب شدن آن گروه پس از آن كه گواهان شهادت دادند . آيا اگر معناى مولى فرض شود كه حب و نصرت بوده و ملازمه با اولويّت بر خلق نداشته ، چه برهان و دليلى در قبال منازعه و معارضه در امر خلافت براى آن حضرت وجود داشته كه به آن استشهاد نموده و حاضرين در غدير خم را كه در رحبه بودند ، سوگند داده كه شهادت دهند ؟ !
قرينهء شانزدهم : در داستان ركبان نقل شده كه گروهى كه از جملهء آنها ابوايّوب انصارى بود ، به اميرالمؤمنين با اين جمله سلام نمودند : « السلام عليك يا مولانا » آن جناب فرمود : چگونه من مولاى شمايم در حالى كه شما طايفهاى از صحرانشينان عرب هستيد ! گفتند : ما شنيديم از پيامبر كه فرمود : « من كنت مولاه فعلىّ مولاه »
و معلوم است كه تعجّب اميرالمؤمنين به خاطر پاسخ آنان يا براى كشف حقيقت براى گروه حاضرين به جهت معنى مبتذل ( حب و نصرت ) كه سيرهء مساوى و متقابلى است بين افراد مسلمين ، نبود به اين معنى كه ( مثلًا ) معناى سخن سواران مزبور اين است : « السلام عليك يا محبّنا او ناصرنا » ، خصوصاً بعد از تعليل به اين جمله : « و انتم رهط من العرب » ( در حالى كه شما طايفهاى از صحرانشينان عرب هستيد ) زيرا نفوس عربى استنكافى نداشته كه معناى محبّت و نصرت بين افراد جامعهء آنان برقرار باشد ، بلكه اين معنى در نظر آنها بزرگ و مهم شمرده مىشده كه يكى از آنها به مولويّت بر آنها ( به معناى مقصود ما ) مخصوص گردد . به اين جهت است كه به چنين معنايى اذعان نمىكنند و گردن نمىنهند مگر با نيروى زيادى كه بر همگى آنان تفوق گيرد يا نصّ الهى كه افراد مسلمان آنها را به آن ملزم نمايد ، و اين معنى نيست مگر همان ( اولى ) كه مترادف است با امامت و ولايت .
قرينهء هفدهم : قبلًا گذشت ، گيرا شدن نفرين مولاى ما اميرالمؤمنين دربارهء آنهايى كه شهادت خود را به حديث غدير كتمان كردند در روز مناشدهء رحبه و روز ركبان ، و در نتيجه دچار نابينايى و برص شدند و يا دچار سوء عاقبت و يا آفت و بدبختى